قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰ سعدی
سعدی شیرازی / قصاید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
جهان بگشتم و آفاق سر به سر دیدم
به مردمی که گر از مردمی اثر دیدم
مگر که مرد وفادار از جهان گم شد
وفا ز مردم این عهد هیچ اگر دیدم
ز من مپرس که آخر چه دیدی از دوران
هر آن چه دیدم این نکته مختصر دیدم
بدین صحیفهٔ مینا به خامهٔ خورشید
نبشته یک سخن خوش به آب زر دیدم
که ای به دولت ده روز گشته مستظهر
مباش غره که از تو بزرگتر دیدم
کسی که تاج زرش بود در صباح به سر
نماز شام ورا خشت زیر سر دیدم
چو روزگار همی بگذرد رو ای سعدی
که زشت و خوب و بد و نیک در گذر دیدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
سعدی در این شعر به تجربهها و مشاهدات خود در جهان اشاره میکند. او بر این نکته تأکید دارد که در میان مردم وفاداری نیافته و به ناسپاسی و بیوفایی آنها اشاره میکند. سعدی از ما میخواهد که به او نپرسیم چه دیده است، زیرا تمامی تجربیاتش خلاصهای از ناامیدی است. او به تندی روزگار و گذر زمان اشاره کرده و خاطرنشان میکند که زیبایی و زشتی در زندگی همیشه در حال تغییر و گذرند. در انتها، او به یکی از ویژگیهای زندگی اشاره میکند و تأکید میکند که نه به موقعیتهای دنیوی متکی باشیم، چرا که روزگار همواره در حال تغییر است.