شمارهٔ ۳ صفایی جندقی
صفایی جندقی / انابتنامه / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
به دست اگر چه متاعی به جز گناه ندارم
ولی چه چاره که غیر از درت پناه ندارم
هم از تو پیش تو نالم خلاف مردم عالم
کجا روم که جز این در گریزگاه ندارم
کسی نداد پناهم تو ره به خویشتنم ده
که آشکار و نهان جز سوی تو راه ندارم
بهای وصل تو بسیار و من بضاعتم اندک
به خورد عشق دریغا که دستگاه ندارم
از این نوای دمادم وز این سرشک پیاپی
به دیده اشک نماند و به سینه آه ندارم
بریز خون من امشب کجا مجال تظلم
مرا که روز قضا جز یکی گواه ندارم
به یمن عشق تو عمری است ای گدای تو شاهان
که هیچ بیم و امید از گدا و شاه ندارم
گرم ز فرط کرم رو سفید خواهی و فارغ
به حشر واهمه از نامه ی سیاه ندارم
به تاج زر نتوان سر ز راه برد صفائی
مرا که بر سر کویش به سر کلاه ندارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساس ناچاری و تنگدستی خود را بیان میکند. او میگوید اگرچه جز گناه چیزی به دست ندارد، اما به جز درگاه خداوند پناهی ندارد. او از درد و رنج خود به خدا شکایت میکند و به نبود کسی برای پناه بردن اشاره میکند. شاعر بهای وصال معشوق را زیاد میداند، اما از نظر مالی فقیر است و از این رو به عشق خود مینگرد. او از اشک و آوای دلش سخن میگوید و میفرماید که در روز قضا تنها یک گواه دارد. شاعر درود و شکرگزاری خود را از عشق به خدا ابراز میکند و تاکید میکند که هیچ ترسی از حکمت و قضا ندارد، زیرا در عشق او سرافراز است و احساس رنج میکند. در نهایت، شاعر میگوید که برای رسیدن به مقامات، نیاز به ثروت و زر ندارد و تنها عشق به معشوق برایش کافی است.