شمارهٔ ۳۶ سیف فرغانی
سیف فرغانی / قصاید و قطعات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
غرض از آدم درویشانند
ور کسی آدمی است ایشانند
نزد این قوم توانگر همت
پادشاهان همه درویشانند
گر بخواهند جهان سرتاسر
از سلاطین جهان بستانند
به جز ایشان که سلیمانصفتند
آن دگر آدمیان دیوانند
دگران چون زن و ایشان مردند
دگران چون تن و ایشان جانند
هر یکی قطب به تمکین لیکن
چون فلک گرد زمین گردانند
بارکش چون شتر و، مرکب سیر
گر بر افلاک خوهی میرانند
خاک ره گشته ولی همچون آب
هرکجا گرد بود بنشانند
شده بیگانه ز خویشان لیکن
همدگر را به مدد خویشانند
از هوا نقش نگیرند چو آب
زآن که در وجد به آتش مانند
دامن از خلق جهان باز کشند
وآستین بر دو جهان افشانند
با همه درس کتب بیخبری
تو از آن علم که ایشان دانند
هرچه بر لوح ازل مکتوب است
یک یک از صفحهٔ دل میخوانند
با چنین قوم بنان بخل کنی
ور به جانشان بخری ارزانند
سیف فرغانی در مدحتشان
هرچه گویی تو ورای آنند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غرض از آدم درویشان است و آنان که واقعاً انسانند. نزد این درویشان، حتی توانگران واقعی هم درویش به حساب میآیند و پادشاهان هم اگر بخواهند، میتوانند همه چیز را از سلاطین بستانند. آنچه که جز این درویشان وجود دارد، در واقع مجنونان هستند. درویشان مانند جان هستند و دیگران مانند تن؛ هرکدام به نوعی در مقام خود به پرورش و خدمت میپردازند. درویشان به شدت از دنیا غافلاند، اما در واقع با یکدیگر همدست و یار هم هستند. از هر چیز مادی دوری میکنند و به درون خود و معنویات توجه دارند. آنها از هر آنچه که در دنیا وجود دارد، بیخبرند و فقط آنچه در دلشان است را میدانند. اگر کسی نسبت به این درویشان بخیل باشد، حتی با جانشان نیز برای این رفاقت و دوستی آمادهاند. هرچه در مورد آنها گفته شود، فراتر از آن چیزی است که به نظر میرسد.