بخش ۱۰ - نامه سیم صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / ده نامه / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
دید چو اندر غم دل مضطرش
خادمه این گفت و برفت از برش
چون که شنید این سخن آن دلفگار
قطع طمع دید ز رخسار یار
ناله او تا به ثریا رسید
راست چو مرغی به قفس می طپید
درد دلش هر نفس افزون شده
دیده اش از گریه چو جیحون شده
از رخ دلدار شده نا امید
روز سیاهی و دو چشم سفید
اشک روان بر رخ چون زعفران
خسته و مجروح دل و ناتوان
روی به دیوار و غم یار پیش
مضطر و حیران شده در کار خویش
در غمش آن دلشده بگداخته
و از همه خلق بپرداخته
سر به سر زانو و غم بی شمار
سینه پر از آتش و دل نزد یار
زآه دلش خاطر همسایه ریش
بر جگرش فرقت دلبر چو نیش
دلبر ازو غافل و او بی حضور
سینه تفتان به مثال تنور
واقف این واقعه نی هیچ کس
دست به سر مانده بسان مگس
او چو نمک گشته گدازان در آب
آن بت عیار اوز در حجاب
راست چو مرغی شده در دام او
چشم نهاده به سر بام او
بر سر کویش همه شب تا سحر
شسته جوان منتظر و بی خبر
خادمه آمد که ترا حال چیست
دید که آن غمزده خون می گریست
رفت دگر بار به سوی حبیب
گفت بگویم سخنی یا نصیب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف حال دلbroken و غمگین عاشقی میپردازد که از دوری محبوبش رنج میبرد. خادمهای به او میگوید که حالش را بپرسد و این موجب میشود تا عاشق امیدش را از دست بدهد. او به شدت دلتنگ و نالان است، به طوری که نالهاش به آسمان میرسد و در غم محبوبش دیوانهوار میتپد. چشمانش از گریه مانند جیحون شده و احساس ناامیدی و درد دارد. او به دیوار مینگرد و در حسرت دیدار معشوق خود، غمهای زیادی را تحمل میکند. احساس تنهایی و بیکسی او را عذاب میدهد، در حالی که محبوبش از او بیخبر است. عاشق به بام محبوبش نگاه میکند و در انتظار او در شبها بیخواب میماند. نهایتاً، خادمه دوباره به او نزدیک میشود و وضعیتش را میپرسد، اما همچنان غم و اندوه او بر طرف نمیشود.