نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۱۴ - در بیان آنکه خوشی‌های دنیا که درمان می‌نماید در حقیقت درد است، و شیرینی‌اش تلخ است و خوبی‌اش زشت. ناری است نه نوری، لاجرم به دوزخ می‌برد که اصل اوست که کُلُّ شَیْءٍ یَرْجِعُ اِلَی اَصْلِهِ. و در تقریر آنکه اولیا را مقام نه دوزخ است و نه بهش سلطان ولد

سلطان ولد / ولدنامه / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

نوش شهوت بدان که پر نیش است

مرهمش سر به‌سر همه ریش است

لذت و ذوق این جهان نار است

می‌نماید چو گل ولی خار است

هچو دام است و دانه این عالم

زیر هر شادیش نهان صد غم

پی دانه چو مرغ اندر دام

گر نهی گام بکشدت ناکام

خوبی این جهان فریبنده است

زان سبب کافرش ز جان بنده است

هر که‌را عقل عاقبت‌بین است

زو گریزش همیشه آیین است

ترک حالی گزید بهر مال

مال بگذاشت از برای منال

خنک آنکس که رنج در دنیا

می‌کشد بهر راحت عقبی

ذوق دنیا کُشنده همچو وباست

غم و شادی او نثار هباست

جِدّ و هَزلش ز فایده خالی است

همچو ماضیَش دان گرچه حالی است

عمر کان نیست با خدا مصروف

ضایع است، آخِرَت شود مکشوف

گرچه دادی ز دست از غفلت

فوت گشت از تو آنچنان دولت

گر در آن عمر طاعتت بودی،

بهر عقبی زراعتت بودی؛

گشتیی ز اغنیا به گاهِ نشور

در بهشت اندرون، خوش و مسرور

نی روایت ز شاه مغفرت است؟

کاین جهان کشتزار آخرت است

هرچه امروز کاشتی فردا

از بد و نیک بدروی آنجا

چون نکشتی چه بدروی؟ ای ضال

بعدِ مرگت چگونه باشد حال؟

چون کند روز حشر عرض احوال

چه جوابت بود به وقت سؤال؟

بد عمل را بود عذاب جزا

تا ابد دوزخش شود مأوی

صالحی کاو نماز و طاعت کِشت

بود او را مقام صدر بهشت

وانکه او مُرد از خودی اینجا

زین دو بیرون بود مقام او را

فارغ از دوزخ و بهشت بود

آنِ حق است و هم به حق گرود

بی سر و پای سوی حق پوید

چون از او غیر او نمی‌جوید

بندگان را بود ز شاه ادرار

سرکشان را چو دزد باشد دار

بنده چون مُرد از خود ای آگاه

تا ابد زنده باشد او از شاه

در نمکسار چون فتاد بشر

شد نمک، رَست او ز خیر و ز شرّ

اندر او یک رگ از خودیش نماند

نیکیش رفت و هم بدیش نماند

از قدم تا به فرق گشت نمک

گر ز من نیست باورت تو نمک(؟)

مات من نفسه و منه نبت

ما سوی حبه مضی و کبت

اثر الامر ابدل المأمور

کیف یبقی الظلام عند النور

اثر الامر ابدل العدما

منه ابدی الوجود والامما

امره هکذا علی الموجود

ینتفی وفق ما هو الموعود

لهب الصد منذ احرقنی

غیر وجه الحبیب فی فنی

انامت و وجهه باقی

هو بعدی لنفسه ساقی

لیس فی الدار غیره دیار

ما یری من وجوده آثار

هکذا الواصلون فی المعنی

منهم الحق یدعی الدعوی

همچنین اولیا در آن دریا

پاک گشتند جمله از من و ما

دان که جان است قابل تبدیل

زیت شد قوت نور در قندیل

قابل وحی جان بود نی تن

پیش بحرش سبوی تن بشکن

شاد آن کس که روی جان را دید

از تن دشمن مرید برید

یافت خود را و دید کاو جان است

تن چو حیوان برای قربان است

هرکه کردش به امر حق قربان

وحی او گشت بی‌گمان قرآن

هرکه تن را نکشت تن کشدش

سوی دوزخ چو کافران کشدش

چون تو جانی چرا ز تن گویی؟

هر دم از چه مراد او جویی؟

چرب و شیرین نهی به پیش عدو

تا شود همچو خرس آن سگ‌خو

یار خود را به یک جوی نخری

یار را ده طعام، اگر نه خری!

یار را حکمت است و علم طعام

غیر آن پیش اوست دانه و دام

قوُت هر چیز جنس او باید

تا از آن قوُت قوّت افزاید

از تن و از غذای تن بگذر

چون که جانی غذای جان می‌خور

آب صافی، مگو سبویم من

می نابی، مگو کدویم من

عشقبازی به دوست کن نه به پوست

هرکه معکوس کرد کافر اوست

هرکه به اصل رفت اصلش دان

تن کجا ره برد به عالم جان؟

جان ز پاکی است سوی پاک رود

تن چو خاکی است هم به خاک رود

فرع هر چیز سوی اصل رود

تنِ خر چون مسیح جان نشود

لایق زر زر است نی مسِ دون

شو مَلَک تا روی تو بر گردون

دیو را نیست راه سوی فلک

مگر آن کاو گرفت خوی ملک

پاک شو تا روی بر پاکان

منشین در حدث چو بی‌باکان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن به بررسی جهانی که در آن زندگی می‌کنیم و فریبندگی‌های آن می‌پردازد. نویسنده به این نکته اشاره می‌کند که لذت‌های دنیوی ظاهری زیبا و خوشایند هستند، اما در باطن به درد و رنج ختم می‌شوند. او دنیای مادی را همچون دام و طعمه‌ای می‌داند که زیر هر شادمانی‌اش غمی پنهان است. نویسنده بر اهمیت عقل و آگاهی تأکید می‌کند و بیان می‌کند که کسانی که عاقبت‌اندیش هستند، از فریب دنیا دوری می‌کنند. او به رنج کشیدن در دنیا برای به دست آوردن راحتی در آخرت اشاره می‌کند و می‌گوید که کارهای نیک در دنیا به نفع آدمی در آخرت خواهد بود. در نهایت، نویسنده به اهمیت روح و جان نسبت به تن تأکید کرده و به خواننده یادآوری می‌کند که توجه به حقیقت وجودی خود و پرهیز از غفلت از مسائل دنیوی ضروری است تا به مقام‌های برجسته در آخرت دست یابند.