داستانِ مردِ مهمان با خانه خدای سعدالدین وراوینی
سعدالدین وراوینی / باب چهارم / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
بخش 1
دستور گفت: شنیدم که برزیگری بود، شبی از شبهایِ زمستان که مزاجِ هوا افسرده بود و مفاصلِ زمین درهم افشرده، سیلان
از مدامعِ سبلان منقطع شده و سیل از اطرافِ عیون بر طبقاتِ زجاجی افتاده و مسامِّ جلدِ زمین بمسامیرِ جلیدی درهم دوخته، آبِ جامد چون دستِ ممسکان از افاضتِ خیر بسته، هوایِ بارد از دمِ سفلگان فقّاع گشوده.
وَ تَرَی طُیُورَ المَاءِ فِی وُکُنَاتِهَا
تَختَارُ حَرَّ النَّارِ وَالسَّفُودَا
وَ اِذَا رَمَیتَ بِفَضلِ کَأسِکَ فِی الهَوَا
عَادَت اِلَیکَ مِن العَقِیقِ عُقُودَا
در چنین حالتی دوستی بخانهٔ او نزول کرد، آنچ رسم گرامی داشتِ اضیافست بجای آورد و ماحضری که بود پیش بنهاد؛ بکار بردند و آتشی خوش برافروختند و از لطفِ محاورات و مفاکهات فواکهِ روحانی با ریحانیِ زمستانی برهم آمیختند و صیرفیِ طبع در رغبتِ قلب الشّتاء هر ساعت این ابیات میخواند:
پس بحکمِ مباسطت و مخالطتی که در سابق رفته بود، مهمان و برزیگر و کدبانو هرسه بر سرِ تنور نشستند. کدبانو را در محاذاتِ عورت شکافی از سراویل پدید آمد، مهمان دزدیده نگاه میکرد و خاموش میبود. شوهر وقوف یافت، اندیشه کرد که اگر بگذارم، مهمان میبیند و پردهٔ صیانت دریده شود؛ چوبکی برداشت و آهسته میبرد تا بر اندامِ او نهد مگر انتباهی یابد. مهمان میدانست، در اثنا حکایت هر وقت ببهانهٔ این عبارت تلقین میکرد که نباید که بترکنی ع، اِیَّاکَ اَعنِی فَاسمَعِی یَا جَارَهٔ ، و شوهر از نکتهٔ سخن غافل. ناگاه سرِ چوب بر موضعِ مخصوص آمد، زن در لرزید و بادی از مخرج رها کرد؛ خجالت حاصل آمد و ندامت بر آن حرکت سود نداشت. این فسانه از بهر آن گفتم تا چارهٔ این کار همه از یک طرف نیندیشی و حکمِ اندیشه بر یک جانب مقصور نگردانی. گاوپای گفت: شنیدم آنچ گفتی و در نصاب حق قرار گرفت لیکن بمهارتِ هنر و غزارتِ دانش و یاری خرد و حصافت بر خصم چیرگی توان یافت، چنانک موش بر مار یافت. دستور پرسید که چگونه بود آن داستان؟
بخش 2
بی صرفه در تنور کن آن زرِّ صرف را
کو شعلها بصرفه و عوّا برافکند
طاوس بین که زاغ خورد و آنگه از گلو
گاو رس ریزهایِ منقّی برافکند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در یک شب سرد زمستانی، برزگری میهمانی را به خانهاش دعوت کرد و برای او آتشی افروخت تا با هم صحبت کنند. در این حین کدبانو (زن برزگر) در حال پخت و پز بود و به طور ناخواسته، نقصی در لباسش باعث جلب توجه مهمان شد. برزگر متوجه شد که باید از حریم خصوصی همسرش محافظت کند و با چوبی که برداشت، میخواست به او علامت دهد. اما در این میان، اتفاقی افتاد که باعث خجالت کدبانو شد. این داستان به ما یادآوری میکند که نباید به یک موضوع فقط از یک سو نگاه کرد و باید در نظر داشت که با بهرهگیری از هوش و مهارت، میتوان به مشکلات غلبه کرد.