نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

داستانِ بچّهٔ زاغ با زاغ سعدالدین وراوینی

سعدالدین وراوینی / باب ششم / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بخش 1

زروی گفت: شنیدم که زاغی را دختری بود پاکیزه خلقت که در جلوه‌گاهِ جمالِ خویش طاوس را خیره کردی و در پردهٔ تعزّز و آشیانهٔ تعذّر مهر نگینِ عذرتش این نقش داشتی :

رخم مخواه که خرشید راست در حقّه

لبم محوی که سیمرغ راست در منقار

مرغان در هر چمنی بلبل‌صفت نوایِ او زدندی و بلبله‌وار در چمانه بشادیِ جمال او خوردندی. بومی را مگر سودایِ آن برخاست که آن طاقِ خوبان را جفتِ خویش گرداند، دلّالهٔ بمادرش فرستاد او را خواستاری کرد. زاغ دختر را پیش خواند و گفت : ای فرزند، اشراف از اطراف بماروی نهاده‌اند و بخطبت و رغبتِ تو تنازع و تزاحم میرود، لیکن میخواهم که ترا بشوهری دهم، چنانک فرمان پذیر و زیردست تو بود و پای از اندازهٔ گلیمِ خویش زیادت نکشد. امروز بومی باستدعا کس فرستادست، اگر برضایِ تو مقرون می‌افتد، از همه او لایق‌تر، چه بهر ناکامی که از تو بیند، تن دردهد، هم بخدمت و مراعاتِ تو ملجأ تواند بود و هم بحکم و فرمانِ تو ملجم چون فاخته بطوقِ معنبر ننازد و چون هدهد بتاجِ مرصّع سر نفرازد و چون کبوتر دعویِ علوِّ نسب نکند و چون همای عالمیان را بفرِّسایهٔ خویش محتاج نداند ، یَرضَی بِضِیقِ عُشِّهِ وَ یَقنَعُ بِضَنکِ عَیشِهِ ؛ اگر با او بازی شکر گوید و اگرش بسوزی، برگِ شکایت ندارد .

زاغ بچّه گفت: ای مادر، نیکو گفتی و درین سخن آسودگی و فراغِ خاطر من می‌طلبی، لیکن شوهری که من او را زدن و راندن توانم، در میانِ مرغان چه مقدار دارد و چون شوهر چنین باشد، مرا در میانِ طوایفِ مردمان و اقران چه سربلندی باشد؟ من از بهر رغادتِ عیشِ خویش وغادتِ شوهر چگونه روا دارم که خود در حکمِ او باشم ؟

این فسانه از بهر آن گفتم که چون بر سپاه تو سایهٔ من گران بیاید و پیشِ تو پایهٔ من بلند نبینند، هم ملکِ تو بی‌شکوه باشد و هم دشمنِ من بی‌هراس. زیرک گفت: این سخن هم بگوشِ جان اصغا رفت و اندیشه بر تنفیذ احکامِ آن گماشته شد. اگر از ضوابط و روابطِ این کار چیزی باقیست بگوی و ناگفته مگذار که هر آنچ گوئی از قبولِ آن چاره نیست.

زروی گفت: بدانک چون من کمرِ چاکری تو بر میان بستم و تو کلاهِ مهتری برسر نهادی، من هر سخنی اگرچ دانم، با تو نتوانم گفت، چنانک آن مرد را با درختِ مردم‌پرست افتاد. زیرک پرسید که چون بود آن داستان ؟

بخش 2

لِکُلٍّ مِنَ الاَیَّامِ عِندِیَ عَادَهٌٔ

فَاِن سَاءَنِی صَبرٌ وَ اِن سَرَّ نِی شُکرُ

بخش 3

اَلَارَبَّ ذُلٍّ سَاقَ لِلنَّفسِ عِزَّهًٔ

اَلَارَبَّ ذُلٍّ سَاقَ لِلنَّفسِ عِزَّهًٔ

بخش 4

وَ اِنّی لَو تَعَانِدُنِی شِمَالِی

عِنَادَکَ مَا وَصَلتُ بِهَا یَمِینِی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

داستان درباره‌ی زاغی است که دختری زیبا و باصفات دارد. زاغ می‌خواهد دخترش را به شوهر بدهد و به او می‌گوید که در جست‌وجوی مردی است که فرمان‌بردار و زیردست او باشد. زاغ به دخترش می‌گوید که شوهر باید به اندازه کافی خوب باشد تا بتواند با او زندگی کند و به او احترام بگذارد. اما دختر زاغ بر این باور است که باید شوهری انتخاب کند که در میان دیگران به او افتخار کند. او نمی‌خواهد که شوهرش از او برتر نباشد و می‌گوید که اگر شوهری نداشته باشد که او را قادر به ایستادگی و داشته‌هایش کند، هیچ ارزشی نخواهد داشت. این گفتگو نشان‌دهنده‌ی دقت دختر در انتخاب همسر و توجه به موقعیت اجتماعی اوست. در نهایت، این گفتگو باعث می‌شود که زاغ به دقت بیشتری در انتخاب شوهر برای دخترش فکر کند و بررسی کند که چه ویژگی‌هایی باید در شوهر او باشد.