نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

در شتر و شیرِ پرهیزگار سعدالدین وراوینی

سعدالدین وراوینی / باب هشتم / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

بخش 1

ملک‌زاده گفت: شنیدم که شیری بود پرهیزگار و حلال‌خوار و خویشتن‌دار و متورّع، بلباس تعزّز و تقوی متدرّع ؛ باطنی مترشّح از خصایصِ حلم و کم‌آزاری و ظاهری متوشّح بوقعِ شکوهِ شهریاری، آتشِ هیبت و آبِ رحمت از یکجا انگیخته، زهرِ عنف و تریاکِ لطف درهم ریخته، مخبری محبوب و منظری مرغوب، صورتی مقبول و صفتی بشمایل ستوده مشمول، در نیستانی وطن داشت که آنجا گرگ و میش چون نی با شکر آمیختی و یوز و آهو چون خار و گل از یک چشمه آب خوردندی در حمایِ قصباءِ او خرقهٔ قصب از خرقِ ماهتاب ایمن بودی و دامنِ ابر از دستِ تعرّضِ آفتاب آسوده، رسته بازار وجود شحنهٔ سیاستش راست کرده، گرگ بخزّازی چون کرم بقزّازی نشسته، آهوان بعطّاری چون سگ باستخوان کاری مشغول گشته :

وَلِیَ البَرِّیَهَٔ عَدلُهُ فَتَمَازَجَت

اَضدَادُهَا مِن کَثرَهِٔ الأِینَاسِ

تَحنُو عَلَی ابنِ المَاءِ اُمُّ الصَّقرِ بَل

یَحمِی اَخُو القَصبَاءِ اُختَ کِنَاسِ

و در جوارِ آن بیشهٔ که اندیشهٔ آدمی بکنهِ اوصاف آن نرسد، از انواعِ فواکه و الوانِ ریاحین زمین چون دیبایِ مشجّر و هوا چون حلّهٔ زیباِیِ مطیّر، برنگ و بوی راحتِ دلها برآمده چنین موضعی متنزّه و متفرّجِ او بود و بیشترِ اوقات آنجا خیمهٔ اقامت زدی. روزی بعادت نشسته بود، خرسی از آن نواحی پیشِ او آمد و رسمِ خدمت بجای آورد و بایستاد. شیر پرسید که از کجا میآئی و بکجا میروی و مقصود چیست و مقصد کدامست؟ خرس گفت :

بقایِ خداوند منتهایِ اعمار باد. من بنده از فلان ناحیت می‌آیم. آوازِ نوبتِ جهانداری و آوازهٔ مکارم و معالیِ تو شنیدم بر مطیّهٔ شوق سوار شدم و زمامِ صبر از دست رفته اینجا تاختم و از مکارهِ ایام بدین آستانهٔ دولت پناهیدم ع، ور عشقِ تو نیستی، من اینجا کیمی ؟ اگر ملک سایهٔ عاطفت بر کارِ من افکند و عطفی از دامنِ اقبال بدست من دهد، چون سایه ملازمِ این آستانه خواهم بود، مگر چون دیگر بندگان ذرّه‌وار بشعاعِ آفتابِ نظرش با دید آیم و بخدمتهایِ پسندیده روزگارِ خود را ذخیرهٔ گذارم؛ اگر قبول بدان پیوندد ،

شیر ازین سخن خرّم‌دل و خندان روی گشت و سرور و شادمانی از اساریرِ پیشانی بنمود و از سرِ احماد و ارتضا فرمود:

ع، وَ لِلنَّملِ مِن سُورِ الأُسُودِ نَصِیبُ. فارغ باش و بیگانگی و توحّش از خاطر دور کن. که اسبابِ تعیّش و ترفّهِ تو ساخته دارم و ابوابِ تمتّع زندگانی و ترفّع در مدارجِ آمال وامانی برین درگاه گشاده فرمایم و ازین نمط نواختِ بسیار و مواعیدِ لطفهایِ بیشمار فرمود و از شعارِ شیوهٔ خویش، چنانکه ترک پوشتِ حیوان کردن و دستِ طمع از خونِ ایشان شستن، خرس را آگاه کرد و نصیحت فرمود که بهیچ‌وجه قصدِ هیچ جانوری نکنی و الّا بمیوه افطار روا نداری که اختیارِ مطعوم بر مطعوم نتیجهٔ حرصِ جاهلان باشد و همه ناز و نعمت طلبیدن کارِ کاهلان بود.

خرس دعائی که واجبِ وقت بود، بأدا رسانید و گفت :

پس مستظهر و واثق بوفایِ روزگار برغبتی صادق بکارِ بندگی و خدماتِ مرضّی مشغول شد و مراسمِ خویشتن‌داری و وظایفِ نیکو خدمتی اقامت می‌کرد و مدتی دندانِ حرص از گوشت‌خواری بکند و دهانِ شره از خون‌آشامی دربست، وَالنَّاسُ عَلَی دِینِ مُلُوکِهِم ، نصّی متّبع و امری منتفع دانست و بدین وسایل و ذرایع هر روز مقامی دیگر در بساطِ قربت بتازگی می‌یافت تا قدم راسخ گردانید و از جملهٔ مشیران و مشاوران و محرمان و مجاوران گشت. روزی شیر با لشکرِ سباع بتماشا بیرون شد، شتری را دید از کاروان بازمانده ، آنجا سرگشته و هایم می‌گردید. گرگ و پلنگ و ددان دیگر جمله بحکمِ آنک از آرزویِ گوشت کاردشان باستخوان رسیده بود، مخمصهٔ ضرورت بدانجا رسانیده که اپرچ مشروعِ مذهب شیر نبود؛ از عقل رخصتی جویند و قصدِ شتر پیوندند. چون این اندیشه را متشمّر شدند. شیر بانگ برایشان زد و بفرمود تا دست ازو باز دارند و گفت نباید که او را از دیدارِ ما امروز همان رسد که آن مردِ زشت‌روی را از دیدار خسرو رسید. ددان گفتند: اگر ملک حکایت فرماید، بندگان از فواید آن بهره‌مند شوند.

بخش 2

اَبَی المُقَامَ بِدَارِ الذُّلِّ لِی کَرَمٌ

وَ هِمَّهٌٔ تَصِلُ التَّخوِیدَ وَالخَبَبَا

وَ عَزَمَهٌٔ لَا تَزَالُ الدَّهرَ ضَارِبَهًٔ

دُونَ الاَمِیرِ وَ فَوقَ المُشتَرِی طُنُباَ

بخش 3

تا جامِ اجل در ندهد ساقیِ عمر

دستِ من و دامانِ تو تا باقیِ عمر

بخش 4

دیدم مگسی نشسته بر پهلویِ شیر

گفتم : چه کسی که سخت شوخی و دلیر؟

گفت: این سره، خسروِ ددان را چه زیان

کز پهلویِ او گرسنهٔ گردد سیر ؟

بخش 5

بدپسند از بدی نبهره‌ترست

این مثل ز آفتاب شهره‌ترست

بخش 6

بَقِیتَ مَدَی الدُّنیاَ وَ مُلکُکَ رَاسِخٌ

وَ وِردُکَ مَورُودٌ وَ بَابُکَ عَامِرُ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

ملک زاده داستانی از یک شیر پرهیزگار و مهربان را نقل می‌کند که در محیطی زیبا و سرسبز زندگی می‌کند. شیر در بهشت گونه‌ای از زندگی به سر می‌برد و ویژگی‌های مثبت مانند حلم و کم آزاری را در خود دارد. او با خرسی روبرو می‌شود که از دوردست‌ها آمده و در جستجوی دیانت و احترام به خیرات شیر است. خرس بیان می‌کند که به خاطر آوازه نیکوی شیر به اینجا آمده و در پی پناهندگی و خدمت به اوست. شیر با روی خوش به خرس می‌گوید که او باید از آزار دیگر موجودات پرهیز کند و به جای طمع ورزی به زندگی دیگران، خود را در خدمت به او و کسب فضایل اخلاقی مشغول کند. خرس نیز دعا می‌کند و به خدمتگزاری و انجام وظایف نیکو می‌پردازد. در ادامه، شیر با لشکری از حیوانات به تماشا می‌رود و در مسیر با شتری از کاروان روبرو می‌شود که سرگردان شده است. بقیه ددان قصد دارند به شکار شتر بروند، اما شیر مانع می‌شود و به آن‌ها یادآوری می‌کند که نباید به دیگر موجودات آزار برسانند. به این ترتیب، داستان بر اهمیت مهربانی و پرهیز از آزار دیگران تأکید می‌کند.