شمارهٔ ۲۰ ظهیر فاریابی
ظهیر فاریابی / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ای فلک سر بدان درآورده
که تو گویی که خاک پای من است
زینت آسمان و زیور ماه
عکس جام جهان نمای من است
سایبان سپهر نُه پوشش
آستان در سرای من است
حجتی کان زبان فتنه ببست
سر تیغ جهانگشای من است
آفتابی که عقل ذرّه اوست
ذره ای ز آفتاب رای من است
دو جهان را به پشت پای زدی
که کمین فضله سخای من است
پایت آزرده شد ز صدمت آن
خود همین ماجراگوی من است
درد در پایت اوفتاد به عذر
که گناه من و خطای من است
چون به پایت رسید آسیبم
گر ببری سرم سزای من است
عقل سوگند بر جهان می داد
که اگر در سرت هوای من است
به سر من که درد پاش بچین
که تو دانی که بوسه جای من است
جاودان زی که چرخ می گوید
که بقای تو با بقای من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به ستایش از خود و جایگاهش میپردازد و از قدرت و عظمت خود در برابر آسمان و جهان صحبت میکند. او میگوید که آسمان و ماه زینت او هستند و هیچ چیز نمیتواند به مقام او را کم کند. او با استعارهها و تشبیهات زیبا بیان میکند که دو جهان به پای او افتادهاند و هر آسیبی که به او برسد، نتیجه عمل خود اوست. شاعر به عشق و وابستگی عمیقش به معشوق اشاره میکند و تأکید میکند که بقا و جاودانگی او و محبوبش به هم وابسته است. نهایتاً، او از درد و رنجی که در راه عشق متحمل میشود، سخن میگوید و به عشق و وفاداریاش اعتراف میکند.