شمارهٔ ۴۲ ظهیر فاریابی
ظهیر فاریابی / قطعات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای گشته جهان جان ز مدحت
همچون لب دلبران پر از قند
چون ابر و گل ست ظلم و انصاف
در عهد تو این گری و آن خند
یک روز به شب نشد که گردون
از هیبت تو سپر نیفکند
من بنده که خاطرم نهالی ست
در باغ ثنای تو برومند
بی برگی اگر چه گفتنی نیست
یکبارگیم ز بیخ بر کند
فریاد مرا ز روزگار ست
تا چند ز روز گار تا چند
ای مادر روزگار هرگز
تازاده به از تو هیچ فرزند
تو وارث ملک روزگاری
در عهده توست قطع و پیوند
از دست حوادثم برون کن
بدنامی روزگار مپسند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیبایی و عظمت تأثیرات جهان و زمانه سخن میگوید. او دنیا را به مثابهای شیرین و دلنشین تشبیه میکند و از ظلم و انصاف به عنوان پدیدههایی در دوره زندگیاش یاد میکند. شاعر به قدرت و شکوه زمانهاش اشاره دارد و خود را بندگی میداند که در باغ مدح و ستایش الهام گرفته برومند است. او از روزگار بدیهایش شکایت دارد و آرزو میکند که از سختیها رها شود. در نهایت، شاعر از زمانه میخواهد که او را از ناپاکیها و بدنامیها آزاد کند.