بخش ۱۷ - داستان زن دهقان با مرد بقال ظهیری سمرقندی
ظهیری سمرقندی / سندبادنامه / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
بخش 1
دستور گفت: چنین شنیدهام از ثقات روات که در مواضی ایام، دهقانی بوده است صاین و متدین و متقی و متورع. زنی داشت بر عادت ابناء روزگار در متابعت شهوت و نهمت گام فراختر نهادی و استتباع لعب و لهو از لوازم روزگار خود شمردی. روزی آن دهقان، او را قراضهای داد تا گرنج خرد. زن به بازار و زر رفت به بقال داد و آغاز کرد به غمزه و کرشمه نگریستن و با غنج و ناز سخن گفتن که مرا بدین زر، گرنج فروش. بقال به حرکات و سکنات او بجای آورد که از کدام پالیز است و به شکل و شمایل او بدانست که چه مزاج دارد و طینت او بر چه کار مجبول و مطبوع است. گرنج برکشید و در گوشه چادر او کرد و گفت: ای خاتون، مرا بستهٔ بند لطافت و خستهٔ تیر ملاحت خود کردی. در آی تا شکر دهم ترا. چه گرنج بیشکر، طعام ناتمام بود و غذای نامعتدل باشد. زن گفت: بهای شکر ندارم. بقال گفت:
از چون تو شکر لبی، بها نتوان خواست
و هر که لب شکر بار ترا بمزد به شکرانه هزار جان فدا کند. لحظهای خفیف و لمحهای لطیف به دکان در آی تا عیش تلخ من به محاورت لب شیرین تو، شیرین شود و جان من از نوش لبهات، ذخیره عمر جاودان برگیرد.
زن گفت: با چندین شکر که تو داری، لب من چه خواهی کرد؟ بقال گفت:
زن قدم در گزارد. بقال قدری شکر بدو داد. زن گرنج و شکر در گوشه چادر بست و با بقال به خلوت بنشست و راست گفتهاند:
مثل: الدر هم مزیل الهم والدینار مفتاح الاوطار
بقال را شاگردی بود بهغایت ناجوانمرد و بیباک. چون دید که بقال و زن هر دو به عشرت مشغول شدند و زن از چادر غافل ماند، گوشه چادر بگشاد و گرنج و شکر برگرفت و پارهای خاک در چادر بست. چون کار به انجام رسید و شغل خلوت به اتمام انجامید، زن به تعجیل از دکان بیرون آمد و راه خانه برگرفت و چادر همچنان بربسته پیش دهقان نهاد. دهقان گوشهٔ چادر بگشاد و نگاه کرد، قدری خاک دید. گفت: ای زن، حال این خاک چیست؟ زن چون آن خاک بدید، بیتحیر و تفکر بر بدیهه در خانه رفت و غربال بیرون آورد و خاکها را در وی نهاد و آغاز کرد خاک بیختن را. مرد گفت: این چه حال است؟ زن جواب داد: ای مرد صدقهها بر من و تو واجب است که بلایی عظیم و نازلهای جسیم این ساعت به برکت تو از من مدفوع شدهاست. در اثنای آنکه به بازار میرفتم تا گرنج خرم، اشتری جسته و مهار گسسته بر من گذشت و لگدی محکم بر پشت من زد و من از پای در افتادم و آن قراضه از دست بیفکندم، در میان خاک افتاد. هر چند بجستم، باز نیافتم که مقر خلایق و ممر علایق بود. خاک آن موضع جمع کردم و با خود آوردم تا به غربال کنم باشد که زر باز یابم و از بهر تو گرنج خرم. مرد چون این کلمات بشنید، آب در دیده بگردانید و گفت: لعنت بر آنقدر زر باد. قراضهای دیگر بستان و گرنج خر و خاک بیرون انداز.
این حکایت از بهر آن گفتم تا رای عالی شاه بر مکر و غدر زنان واقف شود و بر خاطر عاطر او که مرجع داد و دین است مقرر گردد که حیلت و مکر زنان را غایت و نهایت نیست. شاه چون این داستان بشنید، مثال داد تا شاهزاده را به حبس برند و سیاست را در تأخیر و توقف نهند.
بخش 2
حدیثی بکن تا شکر بر چنم
به من برگذر تا شوم عنبرین
بخش 3
مرا لبان تو باید، شکر چه سود کند؟
مرا وصال تو باید، خبر چه سود کند؟
بخش 4
اذا صح منک الود فالمال هین
و کل الذی فوق التراب تراب
بخش 7
چو وصل و مهر نباشد چه قدر دارد عمر؟
چو دوستی تو آمد چه قدر دارد مال؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن داستانی است درباره یک دهقان متدین که زنی داشت با عادات نامناسب. روزی او به زن خود قراضهای میدهد تا به بازار برود. زن در بازار به بقالی برخورد میکند که با او flirt میکند و او را به خلوت میبرد. در حین این رفتار، شاگرد بقال از غفلت زن استفاده کرده و گرنج و شکر او را میدزدد و خاکی را به جای آن میگذارد. وقتی زن به خانه برمیگردد، شوهرش از خاکی که در چادر دیده متعجب میشود. زن به شوهرش میگوید که این خاک نتیجه فاجعهای است که به او پیش آمده و کوشش دارد تا گنجی را که گم کرده پیدا کند. در نهایت، دهقان که با حال زن آشنا میشود، متوجه فریب او میشود و عبرت میگیرد که اینگونه مکر و حیلهها از زنان بیپایان است. داستان به شاه هشدار میدهد تا نسبت به مکر و حیلهگری زنان آگاه باشد و سیاست را به تعویق بیندازد.