نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۹ - داستان شاهزاده با وزیر و غولان ظهیری سمرقندی

ظهیری سمرقندی / سندبادنامه / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بخش 1

کنیزک گفت: آورده‌اند که در عهود ماضی و ایام غابر، پادشاهی بوده است عالم و عادل، مقبل و مفضل و او را فرزندی بود به رزانت عقل مذکور و به شجاعت ذات موصوف. جمال او سر دفتر حسن و خوبی و مقال او فهرست شادی و خرمی. روزی که جهان، جامه جمال نو کرده بود و حله کمال پوشیده، از پدر دستوری خواست و گفت: دلم را به تماشای صحرا نظری است و جانم را به مطالعه ریاض التفاتی که روزگار بهار و هنگام دشت و مرغزار است.

فتبسم النیروز یوقظ بالندی

ورد الریاض من النعاس الفاتر

و کانها ینهل عن قطر الحیا

فیها صغار اللولو المتناثر

هنگام صید کردن و ایام شراب خوردن است که دست نساج طبیعت در طراز خانه روزگار، از برای عروس نوبهار، دیبای هفت رنگ می بافد و خیاط دهر به مقراض درخش و خیط مطر، حله ملون و ردای منقش می طرازد.

کوهسار از لاله، پیاله ساختست و از ژاله در وی نبید ریخته. نسیم صبا، عطار گشتست و عرصه بستان قندهار شده. چشم نرگس، دژم مانده است و زلف بنفشه پر خم گشته.

هر کشتی، بهشتی و هر جویباری، قندهاری. وقت آنست که به سماع بلبل، بلبله نوشیم و هنگام آن که بر روی گل، مل آشامیم و نوای خسروانی از نغمه اوتار و اغانی سماع کنیم و شراب ارغوانی از جام کامرانی نوش کنیم.

شاه پسر را دستوری داد و دستور خویش را در صحبت و خدمت او بفرستاد تا مراقبت احوال او نماید و محافظت جانب عزیز او را به واجبی رعایت کند. زبان ایام به تعجب می گفت:

مدتی شکار کردند و روزی چند شراب خوردند. روزی در اثناء کر و فر و گیر و دار، میان مرغزار، گور خری بغایت نیکو به شکل و هیات و صورت و صفت، از پیش شاهزاده بخاست. شاهزاده مرکب بر انگیخت و گورخر از پیش او بگریخت. روی در بیابان نهاد. شاهزاده عنان به مرکب داد و به تعجیل می راند. هر چند بر اثر گورخر بشتافت، گرد او را دو اسبه در نیافت. در اثناء آن حال، در میان بیابان بنگریست، کنیزکی دید، با جمال، زیبا روی، عنبر موی، خورشید دیدار، کبک رفتار، کش خرام، سیم اندام. با خود گفت:

مگر زهره از آسمان به زمین آمده است یا ماه از افلاک قصد خاک کرده است؟

اسب نزدیک راند و به تعجب گفت:

ماه بر آسمان بود و حور در جنان، تو درین بیابان چه می کنی؟ کنیزک گفت: روزی از بالای کوشک، نظر می کردم، حسن روی و شکل موی ترا دیدم که آفتاب از نور رخسارت خجل شد و ماه در غیرت جمالت، پای در گل بماند. بوی مویت به ناف آهو رسید، خون شد و خون دل من از راه دیده بیرون آمد، عکس رویت بر وی افتاد، لعل گشت. جمال تو سایق و جاذب من شد و چون جوهر مغناطیس دل مرا به خود کشید. چون کاه سوی کهربا و چون بلبل سوی گل روان شدم و قدم در راه نهادم و روی به کعبه وصال آوردم.

اگر به وثاق بنده نشاط فرمایی، دیده نعل مرکب ترا مفرش کنم و جان درششدر عشق تو چون مهره در بازم. پیش از آنکه روزگار بد عهد را خبر شود، درین هزیمت، این فرصت غنیمت شمرم.

شاهزاده چون این کلمات بشنید و جمال کنیزک مشاهده کرد، شهوت داعی و نهمت باعث، عنان سمندش بگرفت و عشق دلبر به دامن دل مستمندش در آویخت. با خود گفت: این صید را قید باید کرد که هنگام فرصت چون شب وصال ناپایدار ست و چون جمال خیال گذاران و الفرص تمر مر السحاب. چون عشق را مرحبا زدی، حوادث را طال بقا باید زد.

شاهزاده با خود گفت: قصد گور کردم، حور یافتم. تا استاد عشق در مکتب ایام چه سورت تلقین کند و ساقی روزگار چه تلخ و شیرین بر کف نهد. متحیر تا از جام روزگار چه صافی و درد می باید نوشید و متفکر تا از غم دلدار چه اطلس و برد می باید پوشید. در هنگامه عشق چه تعویذ می باید نوشت؟ و در مرغزار شوق چه شنبلید می باید کشت؟ خمیر این سخن، فطیر است ناخاسته و زلف این عروس، مشوش است ناپیراسته. با چشمی منتظر و دلی متفکر عنان به اسب داد و روی در راه نهاد. دلدار سابق قافله و دل عاشق، سایق راحله. بی خبر ازین خبر که رب شهوه ساعه اورثت حزنا طویلا. در میان راه به ویرانه ای رسید. کنیزک گفت: لحظه ای توقف کن تا ساکنان این منزل را از قدوم این محمل خبری دهم و مرغان این آشیانه را از حصول این دانه آگاه گردانم تا مقدم عزیز شاهزاده را تکلفی بجای آرند و حضور مبارک او را تلطفی واجب دارند.

چون شاهزاده عنان مرکب باز کشید، کنیزک به ویرانه در آمد و غولانی را که مسکن و ماوی در آن موضع داشتند، آهسته گفت که آمدم و شاهزاده ای آوردم که شحم و لحم او بغایت نازک و نظیف و اجزا و اعضای او عظیم لذیذ و لطیف باشد. غولانی که در آن جای بودند، بر وی آفرین کردند و گفتند: مرحبا بک و بما فعلت. به تعجیل بیرون رو و او را استمالت ده تا نگریزد و سلاحهایش بستان تا با ما نیاویزد. شاهزاده به قوت حس سمع، مناجات ایشان بشنید. از بیم بر خود بلرزید و در وقت، عنان بگردانید. کنیزک از ویرانه بیرون آمد. شاهزاده را دید که اسب می تاخت. بر اثر او بشتافت و در پس اسب او جست و در فتراک او نشست و سخن در پیوست که کجا می روی و از صحبت من چرا احتراز می کنی؟ شاهزاده گفت: رفیقی ستیزه کار دارم و به هیچ نوع از صحبت او خلاص نمی یابم. از بیم او با تو توقفی نمی توانم کرد. مصلحت آن بود که نزدیک او روم و تحری رضای او طلب کنم. کنیزک گفت: رفیق بد را به واسطه مال در جوال توان کرد و خشونت طبع و سو خلق او را که زهر عیش شیرین بود به سیم، تریاق توان ساخت. شاهزاده گفت: به مال و منان در بند امتثال نمی آید که او از مال، مستغنی است. کنیزک گفت: شفیعان محترم و امینان محرم انگیز تا به طریق تلطف، تشفع در میان آرند، باشد که خلاص و استخلاص روی نماید. شاهزاده گفت: شفاعت در موقع قبول نمی افتد. کنیزک گفت: به قوت بازو و شوکت لشکر و هیبت سلطنت، از خود دفع کن. شاهزاده گفت: به قوت بشریت و حیلت انسانیت، مقاومت متصور نیست. کنیزک گفت: چون صورت واقعه چنین است، دست در حلقه باب تضرع و زاری زن و از حضرت و از حضرت ربوبیت مدد خواه تا نصرت الهی و عون پادشاهی به رعایت لطف و عنایت کرم، شر او منقطع گرداند. شاهزاده آب در دیده بگردانید و در سر با عالم الاسرار گفت: یا من یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء. ای قادری که به واسطه لعاب عنکبوت، مبارزان عرب را دست طلب بربستی و ای قاهری که به زخم نیش پشه ای، دود از دودمان نمرود به آسمان رسانیدی. اگر بدرقه عنایت و هدایت تو اعانت نکند، غوایت و ضلالت، دمار از من برآرد.

که مرا از شر این شیطان مرید که در پس پشت من نشسته است و دست حول و قوت من بسته، خلاصی و مناصی دهی. چون این مناجات از مطلع به مقطع انجامید، کنیزک به خود بلرزید و نگونسار از اسب در افتاد. شاهزاده عنان به مرکب داد و روی به آبادانی نهاد. صبا صفت، منازل می برید و شمال شکل، مراحل قطع می کرد.

برین صفت، همی رفت و خدای را حمد و ثنا می گفت. تا بعد از شداید بسیار و مکاید بی شمار به مدت ده روز به مملکت پدر رسید.

چون شاهزاده از نظر دستور، مستور و محجوب گشت و در آن بیابان بی پایان ناپدید شد، دستور گمان برد که شاهزاده در بیابان هلاک شد. روی برتافت و به حضرت آمد و چنان تقریر کرد که فرزند شاه با شیری مقابله کرد. شیر برو ظفر یافت و وی را بشکست و بخورد. شاه از رنج فرزند و هلاک او جزع ها کرد و در مدت غیبت و فرقت او، روزگار در حسرت و ضجرت می گذاشت و از سر تحسر و تاسف می گفت:

شاهزاده چون در ضمان سعادت به مقر ملک و دولت باز رسید و دیده را به جمال همایون پدر تکحیل داد، آنچه حادث شده شود، باز گفت و شکایت وزیر تقریر کرد. شاه بفرمود تا دستور را بردار کردند و منادی فرمود که این جزای آن کس است که در خدمت ولی نعمت، تقصیر روا دارد و نواهی او را به قدر وسع و امکان، به امتثال استقبال نکند.

و امید بنده به فضل پادشاه آن است که با دستوران خویش همان کند که آن پادشاه کرد تا داد انصاف و انتصاف بر قضیت عدل و عفاف فرموده باشد و اگر پادشاه داد من ندهد، حق تعالی ظلم روا ندارد. «ان الله لاظلم مثقال ذره و ان تک حسنه یضاعفها». کنیزک چون این مقدمات تقریر کرد، تغیر و تاثر از سر تازه شد و با خود گفت: «الملک عقیم و لا ارحام بین الملوک و بین احد». برای پیوند و فرزند به ترک سیاست نتوان گفت که نظام ملک و دولت به انتظام عدل و سیاست متعلق است و مثال داد تا پسر را سیاست کنند. وزیر سوم چون خبر استهلاک شاهزاده شنید، کس به جلاد فرستاد که درین سیاست تاخیر کن تا من به حضرت شاه روم و مذمت تعجیل در سیاست و محمدت تاخیر و تانی باز نمایم و در ابقا و احیای فرزند شاه، تدبیر سگالم و براءت ساحت او را درین تهمت، تقریری کنم.

بخش 2

فکانما قد دبجت اکنافها

بسبائب من کل و شی فاخر

بخش 3

به باغ رفتم تا خود چه حال پیش آید

که باد راحت پاش است و ابر لولو بار

به سبزه گفتم: جاوید زنده بادی، گفت

سه ماه بیش نمانم، بیاموزدم پار

به لاله گفتم: چون دل فگار گشتی؟ گفت

دلم به سان دل تو ز خانه رفت فگار

سوال کردم گل را که بر که می خندی؟

جواب داد که بر عاشقان بی دینار

به چشم نرگس گفتم: چرا پر آبی؟ گفت

در آفتاب سمن بنگریستم بسیار

زبان سوسن گفتم سخن نگوید، گفت

ثنای خسرو بسیار بخش کم پندار

بخش 4

الم تر انفاس النسیم ضعائفا

مراضا و اجفان السحاب ذوارفا

یحکن لاعطاف الربی و جیوبها

غلائل و شی مبهج و مطارفا

تظن سواقیها سبائک فضه

تسیل و اسیافا تسل مراهفا

و تحسب لحن العندلیب مزاهرا

ترن و تغرید الهزار معازفا

اذا رعت العفر الشقائق خلتها

اباریق بالراح الشمول رواعفا

بخش 5

با تو چه کند رقیب تاریکت

بس نیست رقیب تو، ضیای تو؟

بخش 6

اینکه می بینم به بیداریست یا رب یا به خواب

خویشتن را در چنین نعمت، پس از چندین عذاب

بخش 7

یا مقبلا کالقمر، انت جمال البشر

ما الحسن الاللبصر و انت نور البصر

بخش 8

حورا مگر ز روضه رضوان گریختی؟

نورا مگر ز خیمه خاقان گریختی؟

یا زنده گشت باز سلیمان پادشاه؟

تو چون پری ز پیش سلیمان گریختی

بخش 9

تا دل به سر زلف تو چون گوی نهادم

چون گوی قدم در تک و در پوی نهادم

بخش 10

باشد نسیم وصل تو بر ما گذر کند

چشمت دمی به سوی دل ما نظر کند

بخش 11

ای دل منشین که کارت افتاد

عشقی نه به اختیارت افتاد

بخش 12

و انا نعین الضیف عند حلوله

و عار علینا عونه حین یرحل

بخش 13

به زمزم و عرفات و حطیم و رکن و مقام

به عمره و حجر و مروه و صفا و منی

به سوره سوره تورات و سطر سطر زبور

به آیت آیت انجیل و حرف حرف نبی

به قرب موسی عمران، به سجده داوود

به اختصاص محمد، به پاکی عیسی

بخش 14

همی رفتی شتابان در بیابان

همی کردی یکی منزل دو منزل

بیابانی چنان سرد و چنان صعب

کزو خارج نباشد هیچ داخل

ز بادش خون همی بفسرد در تن

که بادش داشت طبع زهر قاتل

ز یخ گشته شمرها همچو سیمین

طبقها بر سر زرین مراجل

به کردار سریشمهای ماهی

همی برخاست از شخهای او گل

بخش 15

از دور زمانه در تحیر

وز آفت دهر در تفکر

بخش 16

ای سوسن آزاده کجا رفتستی؟

کامسال به وقت خویش نشکفتستی

مانا که ترا خاک ودیعت پذرفت

ای خاک ندانی که چه پذرفتستی

بخش 17

فان الجرح ینفر بعد حین

اذا کان البناء علی فساد

بخش 18

بیا که عاشق آن روی و موی جعد توئیم

ثناسرای و دعا گوی فال سعد توئیم

بخش 19

توانگری و جوانی و عشق و بوی بهار

شراب و سبزه و آب روان و روی نگار

خوش است خاصه کسی را که بشنود به صبوح

ز چنگ، زخمه زیر و ز عود، ناله زار

شراب خواه و دگر باره عشرت از سر گیر

که باغ تازگی از سر گرفت دیگر بار

گرفت لاله به صد مهر، سبزه را در بر

گرفت سبزه به صد عشق، لاله را به کنار

بخش 20

آراست بهار، کوی و دروازه خویش

افکند به باغ و راغ، آوازه خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

داستان درباره شاهزاده‌ای است که به دنبال زیبایی و عشق می‌گردد. او در دوران بهار و زیبایی طبیعت، دلش به تماشای صحرا و گلزار می‌زند. در این حال، او با کنیزکی زیبا مواجه می‌شود که ظاهری فرشتگونه دارد. شاهزاده به شدت تحت تأثیر زیبایی او قرار می‌گیرد و دلش می‌خواهد او را به دست آورد. کنیزک از عشق و زیبایی او می‌گوید و به شاهزاده شگفتی و اشتیاق او را توصیف می‌کند. اما در حین این عشق و دلبستگی، شاهزاده با خطر روبرو می‌شود. او در سفری با غولانی در ویرانه‌ای مواجه می‌شود که تهدیدی برای او به حساب می‌آید. کنیزک به شاهزاده توصیه می‌کند که از خداوند کمک بخواهد. شاهزاده از خداوند یاری می‌طلبد و در پی آن، به خانه پدرش باز می‌گردد. اما در مسیر، رئیس وزیری خبر غیبت او را به پدر می‌دهد که باعث نگرانی شاه می‌شود. او به شدت نگران غیبت پسرش می‌شود و در پی آن، توطئه‌هایی نیز علیه شاهزاده شکل می‌گیرد. در نهایت، شاهزاده به خانه برمی‌گردد و همه چیز را برای پدرش توضیح می‌دهد و از وزير می‌خواهد که به خاطر خدمت به شاه، از کیفر او چشم‌پوشی کند. این داستان به بررسی مسایل عشق، خطر، انزوا و عدالت می‌پردازد.