نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۸ - آمدن کنیزک روز پنجم به حضرت شاه ظهیری سمرقندی

ظهیری سمرقندی / سندبادنامه / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بخش 1

چون نوبت دور ایام به روز پنجم رسید، مشغله استغاثت زن به گوش انجم رسید. با خود گفت: اگر در این حادثه، تاخیری و تقصیری جایز دارم، شاهزاده زبان بگشاید و در هتک این ستر و کشف این سر، سعی‌ها نماید و از بهر آنکه جماعت وزرا در رعایت جانب او مبالغتی تمام دارند، بدین اعتداد و اعتضاد در اهلام و اعدام من کوشند و در سمع شاه، مصالح دین و دولت، تصویر و تقریر کنند. امروز هر تیری که در جعبه دارم، بیندازم و هر لعبی که دانم، ببازم. پس با ناله و نفیر و نوحه و زفیر به حضرت شاه رفت و بعد از تقدیم خدمت و تقبیل خاک حضرت و تقریر ثنا و تحیت، گفت: آفتاب رای شاه را از رای وزرای ظالم، تیرگی و چشم انصاف او را از صدمات خار حوادث، خیرگی مباد. اگر چند شاه به تظلم این مظلوم مرحوم، نظر عاطفتی نمی‌فرماید و به ترکیب اقوال باطل وزرا، انصاف این خدمتکار قدیم که در حریم این دولت، نشو و نما یافته است، نمی‌دهد و این واقعه شگرف را وزنی نمی‌نهد و این حادثه بزرگ را خرد و حقیر می‌شمرد و بر رای آفتاب نمای، که مدبر مصالح جهان و جهانیان است نمی‌رود و تامل نمی‌فرماید و نمی‌داند که امور حقیر به مدت خطیر گردد و مهمات قلیل به مهلت کثیر شود، چون جمره آتش که جوسنگی، جهانی را بخورد و عالمی را نیست گرداند.

فرب جذوه نار احرقت بلدا

و با آنکه شرارت آتش را سبب، احتکاک زند و اصطکاک قداحه بود، اما چون از کتم عدم در فضای ظهور و وجود می‌آید، آهن را موم و سنگ را آب می‌کند. برین مقیاس و منوال، حادثه‌ای خرد را که خوار داشته آید و دشمن ضعیف را که خرد شمرده شود، نتیجه آن بزرگ گردد و به امور معضل و مهمات مشکل انجامد، چنانکه تلافی آن در حیز وهم نگنجد و ادراک خاطر از استدراک آن عاجز آید.

و اگر شاه درین معنی شهادت شاهدی عدل و دلالت قولی جزل بشنود، بگویم و آن داستان شهری است که به سبب قطره‌ای انگبین خراب شد و هفتاد هزار مرد، علف شمشیر گشتند. شاه پرسید که چگونه بود؟

بخش 2

مخالفان تو موران بدند، مار شدند

برآور از سر موران مارگشته، دمار

مکن درنگ و ازین پیش روزگار مبر

که اژدها شود ار روزگار یابد مار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، زنی که در سختی و بی‌عدالتی گرفتار شده، برای کمک به شاه می‌شتابد و از او طلب یاری می‌کند. او نگران است که اگر برای او تعلل شود، شاهزاده ممکن است به این موضوع توجه نکند و به وزرای ظالم اعتماد کند. زن با ناله و زاری به دربار می‌آید و از شاه می‌خواهد که به حوادث کوچک نگاه کند و از خطراتی که ممکن است به دنبال بی‌توجهی به آن‌ها بیفتد، آگاه باشد. او مثال‌هایی از حوادث تاریخی را می‌آورد تا نشان دهد که بی‌توجهی به مشکلات کوچک می‌تواند به بحران‌های بزرگ منجر شود. در نهایت، او از شاه می‌خواهد که به این مسائل توجه کند و عدالت را برقرار سازد.