نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۳۴ - داستان صعلوک و شیر و بوزنه ظهیری سمرقندی

ظهیری سمرقندی / سندبادنامه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

بخش 1

کنیزک گفت: بقا باد پادشاه دادگر و خسرو هفت کشور را در دادفرمایی و مملکت آرایی. آورده‌اند که در مواضی دهور و سوالف سنین و شهور، جماعتی کاروانیان بر در رباطی مقام کردند و هر کس به مایحتاج وقت خویش مشغول شدند و مالی وافر و تجملی فاخر با آن جماعت همراه بود و در آن رباط، صعلوکی متوطن بود، چون آن عدت و اهبت و مال و منال بدید، طمع دربست که چون عالم به ردای قیری متردی شود، خود را در کاروان افکنَد و دست ظفر به غنیمت رسانَد که چنین فرصتی در مدتی دست ندهد و چنین حالی در حولی روی ننماید و اگر غفلت و تقصیری در راه آید و فرصت فایت شود، بعد از فوات اوقات، ندامت دستگیر نبود و پشیمانی مربح نباشد. چون رویِ زرد و موی‌ِ سپید آفاق را به دوده خضاب کردند و طناب خیام ظلام به اوتاد ثوابت و سیارات در کشیدند و سرا پرده خسرو سیارگان از ساحت چهار ارکان فرو گشادند.

کان الجو حب مستزار

یراعی من دجنته رقیبا

کان الجو قاسی ما اقاسی

فصار سواده فیه شحوبا

صعلوک، استعداد راست کرد و با سلاح تمام، گام از در آن رباط بیرون نهاد و آن شبی بود به‌غایت تیره و تاریک.

و قصد آن کرد که در میان کاروان رود و چیزی بیرون آرد پاسبان را دید که گرد کاروان می‌گشت و در تیقظ و تحفظ، شرط حراست و بیداری می‌نمود صعلوک هر چند حیله کرد تا فرجه کند و بر طرفی زند، ممکن نگشت با خود اندیشید که اگر از تک درمانم، مراغه‌ای بکنم، اگر از صامت نصیب نمی‌شود، از ناطق چیزی به دست آرم مصلحت آن بوَد که در طویله چهار پایان روم و ستوری نیکو بگیرم تا رنج من ضایع و سعی من باطل نگردد و به فال فرخنده باز گردم. پس در میان ستوران رفت و آن شب به اتفاق، شیری به عزم شکار بیرون آمده و در پایگاه چهارپایان رفته، از هول و فزغ پاسبان می‌ترسید و منتظر و مترصد می‌بود تا مگر مشغله پاسبان بنشنید و مشعله کاروانیان فرو میرد، ستوری بشکند و جراحت مجاعت را شفا و مرهم سازد که:

الجوع یرضی الاسود بالجیف

صعلوک به احتیاط تمام، گام بر می‌داشت و دست بر پشت ستوران می‌نهاد تا کدام فربه‌تر یابد، برنشیند و از میان بیرون آرد. در اثنای آن جستجوی، دست بر پشت شیر نهاد، به دست او از دیگر ستوران بهتر نمود و فربه‌تر آمد. بر فور پای در پشت شیر آورد و بر وی سوار شد و به تعجیل از میان ستوران بیرون راند و شیر از بیم شمشیر صعلوک روان گشت و صعلوک او را در جر و جوی می‌راند و شیر در نشیب و فراز از خوف جان، سهل العنان و سلس القیاد او را منقاد می‌بود.

صرصر عواصف سپیده بوزید و شکوفه‌های گلزار شام فرو ریخت. گفتی ید بیضای کلیم از جیب افق برآمد و عصای او حبایل سحره فرعون بیو بارید. مرد نگاه کرد، خود را بر پشت شیر شرزه دید نشسته، با خود گفت: اگر در این صحرا پیاده شوم، شیر قصد من کند و مرا با او امکان مقاومت نباشد. همچنان می‌راند تا به درختی رسید، چنگ در شاخ درخت زد و بر دوید و شیر از رنج او خلاص یافت و گفت:

و شیر از خوف اعادت صعلوک، به تعجیل می‌رفت. در میان راه بوزنه‌ای بر او رسید. چون چشم او بر شیر افتاد، خدمت کرد و شرط عبودیت و بندگی بجای آورد و گفت: ملک را از وقایع و حوادث چیزی ظاهر شده‌است که اثر تغیّر در هیأت و بشره همایون می‌توان دید و علامت تحیر و تفکر در ناصیه میمون می‌توان شناخت و بدین موضع نامعهود و طریق نامالوف آمدن بر سبیل تفرد و تجرد موجب چیست؟ اگر خدمتی هست که بنده اهلیت مباشرت آن دارد، مثال دهد تا شرایط امتثال نموده آید. شیر گفت: دوش به طلب صید به فلان موضع رفته بودم و در میان ستوران ایستاده تا فرصتی یابم و شکاری بگیرم، دزدی عظیم بی‌باک و صعلوکی به غایت چست و چالاک درآمد و پای در پشت من آورد و مرا در فراز و نشیب و جر و جوی می‌راند و من از بیم کارد و شمشیر او می‌رفتم تا آخر الامر خدای تعالی او را بر من رحیم گردانید و مرا از چنگال او خلاص و مناص ارزانی داشت، بر درختی رفت و به ترک من بگفت. بوزنه گفت: ملک را این تدبیر خطا افتاده است که به چنین محالی تن در داده است. هیچ آفریده‌ای را از حیوانات، قوّت و قدرت آن نبوَد که با ملک این گستاخی اندیشد و در مقابلت با زور بازوی وی مقاومت نماید. اگر مصلحت بیند، باز گردد و درخت به من نماید تا بنده او را پیش ملک آرد تا ملک پاداش دلیری و جرأت و تعدی و سفاهت در باب او تقدیم فرماید. شیر چون این سخن بشنید به دمدمه بوزنه مغرور شد و چون کفتار در جوال گفتار او رفت، بازگشت و با بوزنه روی به درخت آورد. صعلوک چون از دور شیر و بوزنه بدید، دانست که قصد او دارند، در میان درخت کاواکی بود، در کاواک رفت و خاموش بنشست. چندان که بوزنه بر درخت دوید و به سر کاواک بیرون رفت، صعلوک دست از کاواک بیرون کرد و خایه‌های بوزنه استوار بگرفت و به قوّت بیفشارد، چنانکه بوزنه بیهوش از درخت بیفتاد و جان به خزانه مالک دوزخ فرستاد. شیر چون آن دستبرد مشاهده کرد، پای برگرفت و روی به هزیمت نهاد و آن هزیمت، غنیمت شمرد و با خود گفت:

مثل: الفرار فی وقته ظفر

و گفت: هر که به مشورت نادان جاهل و احمق غافل کار کند، هرگز به هیچ مراد نرسد و بر هیچ مقصود و مطلوب، مظفر و منصور و مبتهج و مسرور نگردد و بر مرکب هیچ امانی، صاحب‌عنانی نتواند کرد و از بهر این گفته‌اند که:

مثل: مصاحبه الاحمق مذموم و مجالسه الجاهل مشووم

این افسانه از بهر آن گفتم تا پادشاه همچون شیر از مشاورت بوزنه نادان، متأسف و رنجور نگردد و از ارتکاب این ظلم پشیمان نشود و رجا به فضل ایزد- عز اسمه- واثق است که به دستور او همان رسد که بوزنه رسید و همان بیند که او دید. این کلمات تقریر کرد و از پیش شاه خروشان بیرون رفت و گفت:

پادشاه از استماع این مقدمات، متوجّع و متألّم شد و با خود گفت: بزرگان گفته‌اند: «الملک عقیم و لا ارحام بین الملوک و بین احد». اگر صفت پادشاه آن بودی که از فرزند و پیوند و اولیا و اقربا به اجترام های قبیح و ارتکاب های شنیع، عفو و اغماض فرمودی، الملک عقیم در شان او نیامدی و لا ارحام بین الملوک حشو بودی و فحوای این قضایا و مضمون این اشارات آنست که سلطنت، مفسدت احتمال نکند و ریاست مرحمت و شفقت بر نگیرد و صلت رحم دافع و مانع سیاست نگردد و قرابت و خویشی، حایل عدل و حاجب انصاف نشود و اگر پادشاه در هر یک از اولیای دولت به چشم رأفت و عاطفت نگرد و مصالح ملک و دولت مهمل گذارد، مملکت اختلال و انتشار پذیرد و حاسدان و قاصدان از اطراف ممالک سر برآرند و دست‌های تطاول و تعدی دراز کنند و آن غفلت، مهیّج فترت شود و فترت سبب زوال دولت و انتقال ملک گردد. ازین وساوس و هواجس و متخیلات و متوهمات چندان بر وی غلبه کرد که مثال داد تا پسر را سیاست کنند و آن را تاریخ روزنامه عدل و انصاف گردانند. دستور ششم که در بسیط مملکت، تمکین چهار ارکان داشت و بر آسمان دولت تاثیر خسرو اختران، چون این خبر بشنید که شاه فرزند را سیاست فرمود، در وقت، مسرعی به جلاد فرستاد و فرمود که در سیاست شاهزاده توقف کن تا من در پیش شاه روم و در مصلحت توقف و ترک تعجیل سیاست باری با وی سخن گویم و احماد ترک مسارعت در آن باز نمایم.

بخش 2

شبی چون شبَه روی شسته به قیر

نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر

نه آوای مرغ و نه هرای دد

زمانه زبان بسته از نیک و بد

بخش 3

حتی اذا نثر التبلج ورده

متدارکا فطفا علی الریحان

روز آمد و علامت مصقول برکشید

وز آسمان شمامه کافور بردمید

در شد به چتر ماه سنان‌های آفتاب

ور چند شخص ماه سر اندر سپر کشید

بخش 4

ان لله بالبریه لطفا

سبق الامهات و الاباء

بخش 5

ان الجهول یضر فی اخلاقه

ضرر السعال بمن به استسقاء

بخش 6

رفتم چو ندیدم از تو بر خورداری

وز صحبت تو بسی کشیدم خواری

گر بد بودم برستی از صحبت من

ور نیک بدم مرا بسی یادآری

بخش 7

به هر حال مر بنده را شکر به

که بسیار بد باشد از بد بتر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

داستان درباره یک کنیزک است که به بقا و قدرت پادشاه دادگر اشاره می‌کند. کاروانی در رباطی توقف کرده و افراد آن دسته به‌دنبال مایحتاج خود هستند. در این میان، صعلوکی مشغول به تدارک نقشه‌ای برای سرقت می‌شود. او به شیر، به‌عنوان یک حیوان قوی، نزدیک می‌شود تا آن را سوار شود و از آن برای هدف خود استفاده کند. شبی تاریک و ترسناک به صعلوک می‌گذرد و او موفق می‌شود با سوار شدن بر شیر، از موقعیت خود بهره‌برداری کند. شیر که از صعلوک می‌ترسد، فرار می‌کند و در این حین، صعلوک در فکر شکار و غنیمت‌برداری است. به‌دنبال یک بوزنه، درخشان و بی‌پروا، صعلوک به او نزدیک می‌شود و در نهایت، با فریب و مهارت خود او را تصاحب کرده و غنیمت خود را بر می‌دارد. در این داستان، شیر معلمی می‌شود که نباید به نصیحت بوزنه نادان گوش دهد و از خویشاوندی‌ها و عواطف در تصمیمات خود چشم‌پوشی کند. پادشاه با شنیدن این داستان در می‌یابد که سلطنت و سیاست باید بر اساس عدالت و انصاف باشد، و نه بر اساس خویشاوندی و عاطفه‌های شخصی. نتیجه‌گیری داستان، هشدار به پادشاه است که با زیرکی و درایت عمل کند تا از فساد و زوال ملک جلوگیری کند.