نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴۶ - داستان کودک دوساله ظهیری سمرقندی

ظهیری سمرقندی / سندبادنامه / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

بخش 1

شاهزاده گفت: در روزگار ماضی، مردی لشکری بر زنی شهری عاشق بود و در مودت و محبت او بیان و برهان می نمود. روزی معشوق نزد او پیغام فرستاد:

بیا ای راحت جانم که تا جان بر تو افشانم

زمانی با تو بنشینم ز دل این جوش بنشانم

لشکری چون پیام و سلام معشوق بشنید، آن را از مواهب ایام و نفایس ذخایر روزگار شمرد و گفت:

در وقت، تحفه ای که لایق معشوق یکدل و محبوب یکتا بود، راست کرد و روی به وثاق او آورد. چون به مقر و مطلب رسید و جمال او بدید، ساعتی غم و شادی گفتند. لشکری خلوتی خواست. زن در خانه طفلی دو ساله داشت بغایت فهیم و حاذق و زیرک و داهی. زن گفت: لحظه ای توقف کن تا خوردنی سازم و این طفل را بدان مشغول کنم تا بر اسرار ما وقوفی نیابد. مرد گفت: تا تو خوردنی سازی مدت گیرد و نباید که از چشم بد روزگار، به ما آسیبی رسد که این فرصت، فایت شود و این غنیمت هزیمت گردد و نیز عمر در منزل رحلت است و هر ساعت که می رود آن را عوض و بدل ممکن نیست، خاصه ساعات وصل که تمر مر الحساب و تسیر سیر الشهاب.

پاره ای نان در دست او نه تا بدان مشغول شود. زن گفت: تو از شهامت و کیاست و دوربینی و فراست او خبر نداری و از حجت گویی و بهانه جویی او آگاه نه ای.

مرد گفت: اگر چنین است تو بهتر دانی. آنچه از قضیت صواب و موجب استصواب لازم آید، تقدیم می کن که «الامهات اعلم بابنائها» تا بر ما خرده نگیرد و غرامتی لازم نکند. زن دیگ بر نهاد و از بهر او گرنج پخت و چون تمام شد، پاره ای در غضاره ای کرد و پیش کودک نهاد. کودک گفت: این اندکست، بیشتر خواهم. قدری دیگر بدو داد. دیگر بار الحاح کرد که این مقدار حقیر است، مرا کفایت نبود و ازو اشباعی حاصل نیاید. پاره ای دیگر بداد. هم بسنده نمی کرد و می خروشید که زیادت می خواهم. چون گرنج تمام شد، گفت: شکر و روغن خواهم. زن شکر و روغن بیاورد. کودک هم بر آن منوال اعادت و مراجعت می نمود تا لشکری از حرص و شره و فضولی کودک ملول شد، گفت: ای بدخوی بی خرد، آخر چند مکاس کنی و زیادت طلبی؟ آنچه تو داری از طعام، سه مرد را تمام بود. کودک جواب داد که بی خرد و بدخوی و بی ادب توئی نه من و اگر تو علم و عقل داری، بدانی که این شغل که تو در پیش گرفته ای و قاعده این کار که تو نهاده ای، بنایی است «علی شفا جرف هار او علی شفا حفره من النار». بدین جهان مستوجب مذمت مردمانی و بدان عالم مستحق عقوبت یزدان و بدین خوی که تو داری و این تخم که تو می کاری، هر ساعت آسمان بر تو می خندد و روزگار بر تو می گرید و زبان زمان با تو می گوید:

عمر در جهل و غفلت می گذاری و روزگار در حماقت و ضلالت به سر می بری و هر چه زودتر ریع و نزل این کشت برداری و بدانی که:

باز من اگر در گرنج خواستن الحاح کردم، گرنج زیادت یافتم و شکر و روغن بیشتر گرفتم و از گریستن، رطوبات زجاجی و ملحی به حکم قوت غریزی منحل و مضمحل شد. دماغ صافی و چشم روشن گشت و تا درین بودم، گرنج بیاسود و شکر و روغن بر وی کردم تا معتدل مزاج شد و سریع الهضم گشت و اجزای شکم به حکم لطافت اجزای غذا لطیف گردانیدم تا حواس را صافی و دماغ را قوی کند. نتایج بدخویی من این بود، باز نتایج و ثمرات اندیشه تو ضعف حاسه بصر است و نقصان جوهر دماغ و استیلای برودت و یبوست و تلاشی قوت و فتور اجزا و سستی اعصاب و اعضا و کوتاهی عمر و مذمت مردمان درین جهان و عقوبت و سخط یزدان در آن جهان و ذخیره عواقب وخیم و عذاب الیم. اکنون بدخوی و نادان تویی یا من؟ مرد لشکری حاذق و زیرک بود، چون این مقالات معقول و دلالات مشروع بشنید، عجب داشت و گفت:

و بدانست که حق در جانب کودک راجح است و او در وزر و وبال و خزی و نکال بر خود گشوده است و بدین گناه ملوم و معاقب و مذموم و مخاطب است. بر پای خاست و از کودک عذرها خواست و با خود نذر کرد که بر امثال این گناه دیگر اقدام ننماید و خود را در وبال آجل و نکال عاجل نیفکند و به امثال این حال، رجوع نکند. پس گفت: ای کودک، مرا معذور دار و بدین دلیری که نمودم در گذار، چه من گمان بردم که به خانه دوست و معشوق آمده ام و ندانستم که به خانه بقراط و سقراط حکیم رفته ام تا چندین عواید و فواید اقتباس نمایم و چندین منافع و مناجح استفادت کنم و زن را گفت: ترا بدین کودک حکیم طبع بخشیدم و از خانه بیرون رفت و سر خویش گرفت. شاه فرمود که داستان کودک پنج ساله چگونه است؟ بگوی

بخش 2

من که باشم که تمنای وصال تو کنم؟

یاکیم تا که حدیث لب و خال تو کنم

کس به درگاه خیال تو نمی یابد راه

من چه بیهوده تمنای وصال تو کنم

بخش 3

ان اللیالی لم تحسن الی احد

الا اساءت الیه بعد احسان

بخش 4

ان القدی یوذی العیون قلیله

و لربما جرح البعوض الفیلا

بخش 5

یا خادم الجسم کم تسعی بخدمته

اتطلب الربح فیما فیه خسران

بخش 6

سوف تری اذا انجلی الغبار

افرس تحتک ام جمار

بخش 7

احلما نری ام زمانا جدیدا

ام الخلق فی شخص حی اعیدا

بخش 8

باده خواه و بوسه ده، سستی مکن

روزگار از کیسه ما می رود

بخش 9

از خوی بدش چنان همی ترسم

کز وی دل من بر هجر خرسندت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در داستانی که شاهزاده تعریف می‌کند، مردی عاشق زنی می‌شود و دلبری او را می‌ستاید. زن به او پیام می‌فرستد که بیاید تا لحظاتی با هم باشند. مرد که به عشقش غرق شده است، نگران است که از فرصت استفاده نکند و بر این باور است که زمان همیشه در حال گذر است. زن در خانه‌اش پسری دو ساله دارد که بسیار زیرک است. او از مرد می‌خواهد که کمی صبر کند تا غذایی آماده کند و کودک را مشغول کند. اما کودک به شدت از غذا می‌خواهد و مرد نگران می‌شود که مدت زیادی طول می‌کشد و فرصتش را از دست خواهد داد. در ادامه کودک به دلیل ولعش شروع به انتقاد از مرد می‌کند و او را نادان و بی‌خبر از حقیقت می‌داند. کودک به مرد می‌گوید که در تلاش برای کسب بیشتر، در واقع به آسیب‌های بزرگتری دچار می‌شود و عمرش را در بی‌ثمری می‌گذرانید. پس از اندکی تأمل، مرد متوجه می‌شود که کودک حق دارد و باید از هوس و طمع دست بکشد. او از کودک معذرت‌خواهی می‌کند و وعده می‌دهد که دیگر چنین کارهایی نخواهد کرد و به خاطر حکمت کودک، تصمیم به ترک رفتارهای ناپسند خود می‌گیرد. داستان به گونه‌ای به ما یادآوری می‌کند که در جست‌وجوی عشق و لذت‌های زودگذر، ممکن است ارزش‌های حقیقی و حکمت را فراموش کنیم.