نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۹ - داستان زن و گوسفند و پیلان و حمدونگان ظهیری سمرقندی

ظهیری سمرقندی / سندبادنامه / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

بخش 1

وزیر گفت: آورده‌اند که در کوه‌های شهر همدان‌، حمدونگان بسیار بودند و ایشان را مهتری بود روزبه نام کاردیده و گرم و سرد چشیده و نیک و بد بدو رسیده و جهان‌گردیده‌؛ همیشه روزگار به تدبیر و حکمت گذاشتی و رعایت رعیت بر خود لازم و فریضه پنداشتی.

روزی بر بالای کوهی، بر سنگی نشسته بود و در شهر نظاره می‌کرد. گوسفندی دید که با زنی به سرو بازی می‌کرد. روز به یاران را آواز داد و گفت: کاری شگفت می‌بینم. یاران نگاه کردند. گشنی دیدند در راهی با زنی به سرو بازی می‌کرد. گفتند: گوسفندی با زنی بازی می‌کرد. گفت: این کار بی‌تعبیه‌ای نیست و هر آینه بدین سبب آسیبی به روز گار ما رسد. مصلحت آن است که زن و فرزند از این کوه بیرون بریم و به جایی دیگر نقل کنیم. حمدونگان گفتند: اگر گوسفندی با زنی بازی کند، آن را چه اثر بود و ضرر آن چگونه به ما راجع شود؟ روزبه گفت: مرا بر شما حق سلطنت و امارت است و شما را بر من حق دوستی و رعایت. آنچه بر من واجب است بجای می‌آرم. اگر بر قول من اعتماد نمایید، شما را بهتر باشد. من باری بر گفت خود می‌روم و هم در وقت، زن و فرزند از آن کوه برگرفت و به موضعی دیگر رفت. حمدونگان نصیحت او قبول نکردند و به سمع صدق نشنیدند و گفتند: او پیر و فرتوت است و ندانستند.

هرچه در آینه جوان بیند

پیر در خشت پخته آن بیند

و دیگری را بر خود امیر کردند و زمام مصالح و امر و نهی خود بدو سپردند. چون روزی چند بر این حال بگذشت، روزی آن گوسفند مر زن را سرویی زد. زن از آن متألم شد، سنگی بر سر گوسفند زد. گوسفند از قوت زخم از پای درآمد و بیهوش بیفتاد. چون به هوش باز آمد، کینه در دل گرفت. تا روزی زن را برابر دیواری دید، حمله برد و سرویی زد چنانکه با دیوار بایستاد. زن در دست آتش افروخته داشت، بر گوسفند زد، پشم گوسفند در گرفت. گوسفند از بیم آتش خود را در پیل‌خانه افکند و خویشتن را در بندهای نی می‌مالید تا آتش کشته شود. آتش در نی افتاد و قوت گرفت و پیلخانه درگرفت و پیلان بعضی مجروح شدند و بعضی مجروح شدند و بعضی هلاک گشتند. این خبر به سمع پادشاه رسید، از آن سبب متألم شد. مهتر پیل‌بانان را بخواند و گفت: تدبیر پیلان چیست؟ مهتر پیلبانان گفت: تدبیر آنست که بر آنچه سوخته است، صبر کنی و آنچه مجروح است، پیه و حمدونه در‌مالی تا نیکو شود پادشاه لشکریان را مثال داد تا هر چه در آن کوه حمدونه یابند به تیر و سنگ بزنند و پیه ایشان بیرون کنند و در پیلان مالند. مردم حشر بیرون رفتند و از نشیب و بالای کوه در آمدند و تیر و سنگ روان کردند. حمدونگان از آن حال متحیر شدند و آواز دادند: باری بگویید که سبب کشتن و خستن ما چیست؟ چندین سال است که ما در این کوه متوطنیم و هیچ آفریده را از ما رنجی نبوده است که بدان سبب مستوجب تعرض و سخط شویم. مردمان حکایت گوسفند و زن و آتش و پیلان بگفتند و آن نادره شرح دادند. حمدونگان گفتند: ما سزاوار زیادت ازین بلاییم، چون سخن پیر و مهتر خویش نشنیدیم.

وزرا گفتند: اکنون تدبیر ما چیست؟ و چگونه می‌باید به استقبال این مهم شتافتن؟ گفت: مصلحت آن است که هر روز یکی از ما به خدمت رود و در مکر زنان و غدر ایشان حکایتی روایت کند تا بود که این داهیه عظیم و واقعه جسیم مندفع گردد و صفرای این حادثه که عارض شده است، به سکنگبین حکمت تسکین یابد و این سیاست در تاخیر و توقف افتد و به حبس مجرد کفایت شود و ایام نحوس به اوقات سعود بدل شود و لطایف ربانی به تایید آسمانی نازل شود و فرزند شاه از هلاک خلاص یابد.

چون اتحاد کلمات هر هفت وزیر بر تمهید اسباب خلاص و استخلاص شاهزاده قرار گرفت، یکی از آن هفت که ماه فطنت و تیر فکرت بود، سیاف را گفت: سیاست شاهزاده در توقف دار تا من به حضرت شاه روم و مصلحتی که روی نموده است، پیش آینه خاطر او بدارم تا مثال بر چه جمله بیرون آید و فرمان چگونه بود.

بخش 2

تا بعد از آن زمانه جافی برای او

اندر قدح چه افکند از تلخ و شور خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در داستان، وزیر از کوه‌های همدان صحبت می‌کند که در آنجا حمدونگانی بودند که رهبری به نام روزبه داشتند. روزبه مردی با تجربه و حکیم بود که همواره به فکر رعایت حقوق رعیت بود. روزی او مشاهده کرد که گوسفندی با زنی بازی می‌کند و این را نشانه‌ای از خطر برای جامعه می‌داند. او به حمدونگان پیشنهاد داد که از آن کوه نقل مکان کنند، اما آن‌ها به حرف او گوش ندادند و نتیجه‌اش ایجاد مشکلاتی برای آن‌ها بود. پس از چندی، گوسفند به زن حمله می‌کند و در پی آن، آتش‌سوزی در محل اتفاق می‌افتد که باعث آسیب به پیلان و خسارت به مردم می‌شود. این حادثه پادشاه را نگران می‌کند و او از مهترانش تدبیر می‌خواهد. آن‌ها پیشنهاد می‌دهند که هر روز یکی از وزرا به خدمت برود و داستانی از این حادثه روایت کند تا اوضاع آرام شود. در نهایت، وزرا بر این توافق کردند که برای نجات شاهزاده از خطرات، باید به ملاقات پادشاه بروند و مشاوره‌هایی ارائه دهند تا مشکلات حل شود.