شمارهٔ ۲۲۳ خواجه عبدالله انصاری
خواجه عبدالله انصاری / مناجات پیر انصار
الهی بقدر تو نادانم و سزای تو را ناتوانم، در بیچارگی خود سرگردانم، روز بروز بر زیانم، چون منی چون بود چنانم و از نگریستن در تاریکی بفغانم که بر هیچ چیز هست ماندانند چشم بر روزی دارم که تو بمانی و من نمانم، چون من کیست که آنروز به ببینم ور به بینم فدائی آنم، الهی چون یتیم بی پدر گریانم، درمانده در دست خصمانم، خسته گناهم و از خویشتن برتاوانم خراب عمر و مفلس روزگار، من آنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن احساس عجز و ناتوانی را بیان میکند. گوینده خود را در حالتی از بیچارگی و سردرگمی میبیند و میگوید برای درک و شناخت خداوند ناتوان است. او از تاریکی و مشکلات زندگی شکایت میکند و آرزوی روزی را دارد که خداوند بماند و او نماند. همچنین، به حالت یتیم بیپدر و درماندهای اشاره میکند که خسته و گناهکار است و زندگیاش خراب و بیبرکت شده است. به طور کلی، این متن بیانگر احساس گناه و ناامیدی در زندگی است.