مناجات شمارهٔ ۱۸۶ خواجه عبدالله انصاری
خواجه عبدالله انصاری / مناجات نامه
الهی این بوده و هست و بودنی، من بقدر شآن تو نادانم و سزای تو را نتوانم در بیچارگی خود گردانم، روز– بروز بر زیانم، چون منی چون بود ار نگریستن در تاریکی بفغانم که خود بر هیچ چیز هست ماندنم ندانم، چشم بر روی دارم که تو مانی و من نمانم چون من کیست اگر آن روز ببینم اگر به بینم بجان فدای آنم. خداوندا آنچه من از تو دیدم، دو گیتی بیاراید، شگفت آنکه جان من از تو نمی آید.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ناتوانی و محدودیتهای خود در درک و شناختِ خداوند سخن میگوید. او بهطور مکرر به بیخودی خود اشاره میکند و میگوید که در قدرت الهی و عظمت او، نادان و عاجز است. شاعر بیانگر احساس ضعف و فقر روحی خود است و تأکید میکند که هر قدر هم که تلاش کند، نمیتواند به درستیشناسی از خدا برسد. در نهایت، او با عشق و شوق به خداوند، آرزو میکند که اگر روزی خداوند را ببیند، جانش را فدای او کند. این شعر نمادی از عشق و تسلیم در برابر قدرت الهی است.