نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۹۳ خواجه عبدالله انصاری

خواجه عبدالله انصاری / سخنان پیر طریقت / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

پیر طریقت گوید: خداوند صحبت نه مزدور است و مزدور بحقیقت مغرور است و تا مرد مزدور است از صحبت دور و تا امر رامعظم و نهی را محترم دارد غرقه نور است و عباد رحمن به حقیقت ایشانند که بر ظاهر ایشان بند فرمان و در باطنشان نثار لطف رحمن است بند فرمان بر ظاهر نشان خائفان است و نثار لطف رحمن در باطن نشان مقربان است

او نه بذات در دل بود بلکه در دل یاد او بود و در سر مهر او و در جان نظاره او

اول مشاهده دیدار دل است پس از آن نزدیکی دل پس از آن وجود دل پس از آن معاینه دل پس از آن استیلاء قرب بر دل پس از آن استهلاک دل در عیان که از وراء آن عبارتی نتوان در روی زمین نبایسته تر از او نیست که پندارد که بایسته است و ناپاکتر از او نیست که پندارد که شسته است این چنین کس دو چیز می درباید:

نیازی از تو و یارئی از او نیازمند را ردنیست و در پس دیوار نیاز مکرنه، عزیز اوست که بداغ اوست و بر راه اوست که با چراغ او است

خدایا راهم نما به خود و باز رهان مرا از بند خود ای رساننده بخود برسانم که کس نرسیده به خود

بارالها یاد تو عیش است ومهر تو سور شناخت تو ملک است و یافت تو سرور صحبت تو روح روحست و نزدیکی تو نور، جوینده تو کشته با جان است و یافت تو رستخیز بی صور

الها نه جز از شناخت تو شادی است نه جز از یافت تو زندگانی و زندگانی بی تو مردگی است و زنده به تو هم زنده و هم زندگانی است، کسیکه زندگانی وی به او بود از او لحظه ئی و حرکتی بسر نیاید مگر که همه در او مستغرق بود

غم کی خورد آنکه شادمانیش توئی

یا کی مرد او که زندگانیش توئی

در نسیه آن جهان کجا دل بندد

آن کس که به نقد این جهانیش توئی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن درباره اهمیت ارتباط و نزدیکی با خداوند صحبت می‌کند. نویسنده می‌گوید که خداوند،‌ صحبت و ارتباط را نه به عنوان یک مزدوری که مغرور است، بلکه به عنوان یک نور حقیقی می‌بیند. عبادی که فقط در ظاهر به او انجام می‌دهند، در باطن کمتر با لطف خداوند و عشق به او آشنا هستند. اصل و اساس شناخت خداوند در دل و وجود انسان است. مؤمن واقعی کسی است که به صورت دائمی در یاد خدا باشد و از نور او بهره‌مند شود. نویسنده به اهمیت شناخت و نزدیکی به خداوند اشاره می‌کند و می‌گوید که بدون شناخت او، زندگی از معنا خالی است. او به نوعی وجود خدا را در زندگی خود می‌بیند و می‌گوید که زندگی واقعی و شادی حقیقی تنها در پیوند با خدا وجود دارد. این پیوند باعث می‌شود که انسان از غم و اندوه رهایی یابد و به حقیقت زندگی دست یابد. در نهایت، نویسنده بر این باور است که بدون خدا، زندگی بی‌معنا و مردگی است.