بخش ۶۷ - سعدون مجنون خواجه عبدالله انصاری
خواجه عبدالله انصاری / طبقات الصوفیه - امالی پیر هرات
دیدم در چهار طاقی ازان گور نشسته، دست بر زانوی خود میزد و با خود چیزی میگفت. فرا شدم سلام کردم، سعدون گفت: و علیکم السلام عطا و من کشف عنک الغطا؟ پس گفت: عطا آن چه قوماند نفخ فی الصور ام بعثر ما فی القبور؟ گفتم: باستسقا آمدهاند، تنگی افتاده است. گفت: تو با ایشان آمدهٔ؟ گفتم: آری. گفت: بقلب سماویام بقلب خاوی؟ گفت: خواهی که من آن ترا بخواهم تا باز گردید. گفتم: خواهم چرا نخواهم گفت: خداوندا! بآن راز دو شینهٔ من بر تو. باران در استاد و گفت: عطا! تا تربند مرو که تا نتربند، نباید شد.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در متن، شخصی به نام سعدون در جایی نشسته و به فکر فرو رفته است. وقتی عطا به او سلام میکند، سعدون پاسخ میدهد و درباره وضعیتی نگرانکننده صحبت میکند. او میپرسد آیا مردم به خاطر بارش باران آمدهاند و عطا تأیید میکند. سعدون میگوید که خداوند را به خاطر باران باید دعا کرد و به عطا توصیه میکند که نباید از جایی دور شود تا باران ببارد. در اینجا تأکید بر اهمیت دعا کردن و درخواست باران به چشم میخورد.