شمارهٔ ۱۰۷ ادیب الممالک
ادیب الممالک فراهانی / مقطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
از حکایت سال سیصد و نه
این حدیثم کجا شود فرمش
که چو حلاج را بدار زدند
نه رخش زرد شد نه چهره ترش
چون برآمد فراز دار بقا
گفت ای غافلان ز دانش و هش
پنبه فرسوده از کمان گردد
آتش از آب و آهن از چکش
عرش من ثابت است و نقش جلی
ثبت العرش گفته ثم انقش
این نه مرگ است زندگیست که نیست
میزبان کریم مهمان کش
عطسه من ز نفخ رحمن است
عطسه مغز صرعی از کندش
من کلیمم عصای من دار است
اتوکؤ علی العصا و اهش
گفتش آن یک شهادتان برگوی
که زمانت رسیده گفت خمش
شمع ایوان دوست چهره اوست
نور خورشید بین و شمع بکش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این حکایت دربارهی حلاج و لحظهی شهادتش است. وقتی او را به دار میزنند، نه چهرهاش تغییر میکند و نه دچار ترس میشود. او در لحظهی بروز این واقعه به غافلان راجع به دانش و آگاهی هشدار میدهد و بیان میکند که مرگ واقعاً وجود ندارد بلکه نوعی زندگی است. در ادامه، او از تجربیات خود در این مسیر صحبت کرده و به اهمیت معنویات اشاره میکند. در نهایت، او میگوید که نور الهی و حقیقت را باید شناخت و درک کرد، مانند نوری که از شمع و خورشید میآید.