بخش ۴۷ - آمدن اسکندر به ایران میرزا آقاخان کرمانی
میرزا آقاخان کرمانی / نامهٔ باستان / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
دویم سال از شاهیش چون رسید
سکندر سپه سوی ایران کشید
سپاهی زیونانیان صد هزار
گزین کرد جنگ آور و نامدار
زدریا سوی آسیا برگذشت
به ماننده ی ابر نیسان به دشت
همان قبر آشیل را داد بوس
برید آن گره بند غوردونیوس
به ملک فریژی وایعونیه
همان در هلسپون و در لیدیه
همه حکم داران زیونان بدند
که ستراپ دارای ایران بدند
همه لشکر و رزم سازان کین
زیونانیان بد در آن سرزمین
چو ممنون که بودی سپهدار جنگ
سپهدار ارسیت با نام و ننگ
زکار سکندر چو آگه شدند
هواه خواه آن نامور شه شدند
که جانشان از ایرانیان بد به تنگ
نه پای گریز و نه پروای جنگ
برین بر نهادند رائی درست
که با او نباید همی جنگ جست
بجز مهرداد اندر آن گیرودار
که داماد دارا بد آن نامدار
بیاراست لشکر زبهر نبرد
زیونانیان هم سپه گرد کرد
لب رود گرنیک بد جای جنگ
سپاه از دو سو اندر آمد به تنگ
سکندر ستوهیده شد زآن نبرد
همی خواست سرش اندر آید بکرد
ولی نامداری زیونانیان
رهانید جان ورا زآن میان
سخن ها به یونانیان باز کرد
هم از فر اسکندر آغاز کرد
همی گفت یونان آباد بوم
تبه شد بدست زرکسیس شوم
کنون این جهان جوی پوید همی
که این کین دیرین بجوید همی
شما خود به دشمن چرایید یار؟
ابا دوست جسته ره کارزار!!
بدین سان هواه خود کردشان
به زنهار اسکندر آوردشان
دو بهره بکاهید از ایران سپاه
همه کار ایرانیان شد تباه
به جنگ اندرون کشته شد مهرداد
که داماد شه بود و والانژاد
دگر نامداران ایران زمین
چو پرناز و اسپهرداد و پتین
چو اربو یل و مهربود سوار
در آوردگه کشته گشتند خوار
سکندر چو در جنگ پیروز گشت
به مردم شب و روز نوروز گشت
به کشور زهرگونه خوبی نمود
زهرسو در باغ و سبزی گشود
به درویش بخشید بسیار چیز
زدارنده هم باژ برداشت نیز
بپاشید بر هر کسی خواسته
زمین چون بهشتی شد آراسته
همه پیشه ی خویشتن داد کرد
دل و جان مردم زخود شاد کرد
همه آسیا را بخود رام ساخت
پس آنگاه سوی فلسطین بتاخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در سال دوم سلطنتش، سکندر با سپاهی بزرگ به ایران حمله کرد. او از میان جنگجویان نامدار یونانی، صد هزار نفر را انتخاب کرد و سفرش را به سمت آسیا آغاز کرد. در مسیر، به قبر آشیل احترام گذاشت و به سرزمینهای فریژی و لیدیه رسید، جایی که حکام یونانی در آنجا به حکومت میپرداختند. سکندر از نیت خود برای جنگ با ایرانیان آگاه شد و در این میان، به جز مهرداد، کسی به جنگ با او رغبت نداشت. مهرداد که داماد داریوش بود، لشکری برای نبرد سامان داد و جنگی در لب رود گرنیک به وقوع پیوست. سکندر در این جنگ تحت فشار قرار گرفت و خواستار پایان نبرد شد. بعد از مذاکرات، توافق کردند که به ایران حمله نشود و به دو جانب از سپاه ایرانی کاسته شود. در این جنگ، مهرداد و دیگر نامداران ایرانی کشته شدند و سکندر در جنگ پیروز شد. او کشور را آباد کرد و با بخششهایش، آرامش را به مردم بازگرداند و آسیا را تحت فرمان خود درآورد و سپس به سمت فلسطین حرکت کرد.