شمارهٔ ۱۹۹ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دل کباب ز خوناب دیده بد نام است
بسوختیم و هنوز از تو کار ما خام است
اگر نه مهر تو می ورزد آفتاب چرا
ملازم سر کوی تو صبح تا شام است
بیا و جرعه مستان غم به رغبت نوش
که صاف شیشه افلاک درد این جام است
غرور حسن ببین و نیاز عشق که ما
دعای خیر کنیم و جواب دشنام است
ادب ز کف مده از امتحان عشق بترس
که خاصه بهر همین شیوه عاشقی عام است
کسی که طالب گنج وصال شد اهلی
اگر نه در دهن اژدهاست ناکام است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عاشقانه و درد و شوق ناشی از عشق میپردازد. شاعر از سوز دل و longing برای معشوق میگوید و بیان میکند که حتی آفتاب نیز به یاد معشوق در کنار اوست. او دعوت میکند تا لحظاتی با یکدیگر خوش بگذرانند و از درد دل بگویند. همچنین از غرور و نیاز عشق صحبت میکند و هشدار میدهد که در این مسیر، رعایت ادب و رعایت حال عاشقی ضروری است. شاعر به این نکته اشاره میکند که جستجوی وصال عشق میتواند خطرناک باشد، زیرا در این راه ممکن است با موانع سختی روبهرو شود.