شمارهٔ ۶۹۲ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سحر چو آه من می پرست میخیزد
بهر که میوزد از خواب مست میخیزد
کسیکه با تو چو یاری نشست و خاست کند
چه جای دل ز سر هر چه هست میخیزد
مگر بسوخت دل زار کز درون دودی
بلند میشود و ناله پست میخیزد
زهی فریب تو ای بت که گر مسلمانی
نشست با تو دمی می پرست میخیزد
مگر به تیغ تو اهلی ز غم رهد ورنه
کرا بغیر تو کاری ز دست میخیزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از سحر و حالتهای دلانگیز آن میگوید. او توصیف میکند که چگونه صبحگاهان، با عشق و اشتیاق به یاد محبوب بیدار میشود. شاعر اشاره میکند که وقتی کسی با محبوبش نشسته و معاشرت میکند، دیگر دلتنگی و غم هیچ معنایی ندارد. همچنین، او از درد و حزنی که در دل دارد سخن میگوید که مانند دودی بلند میشود و به ناله تبدیل میشود. در نهایت، شاعر با حسرت به فریبندگی محبوب اشاره میکند و میگوید که اگر کسی دیگر کنار محبوب نباشد، چه کار از دستش برمیآید.