شمارهٔ ۱ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / قطعات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
کس از سرشت بدو نیک خلق آگه نیست
بدان خدای که جان داد خلق عالم را
خدا شناس توان شد بعلم و عقل ولی
بهیچ وجه نشاید شناخت آدم را
آدم از خلد برین دور شد از لذت نفس
از سر عرش در افتاد باین چاه بلا
بگذر از لذت طبع و بنگر کاین سگ نفس
از کجا می فکند آدم مسکین به کجا
میرک اشقر زرگر مگرش جوهریی
داد فیروزه نگینی که نشاند بطلا
او نگین بستد و بگریخت ندانم که چه کرد
تا دگر بار بر او چشم فتادش ز قضا
جوهری گفت که فیروزه بده پیش از جنگ
دیده گفتا بکنم باز دهم جنگ چرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن به بررسی نکات فلسفی و اخلاقی درباره انسان و نفس او میپردازد. شاعر بر این نکته تأکید میکند که هیچکس به ذات نیک یا بد انسان آگاه نیست و تنها خداوند میتواند جان انسانها و خلقت را درک کند. انسان از لذتهای دنیوی دور شده و به نوعی در چاه بلا افتاده است. او را به فرار از لذتهای نفسانی دعوت میکند و به تصوری از نفس اشاره میکند که انسان را به سمت بدبختی سوق میدهد. شاعر به داستانی از یک جوهری و فیروزهای اشاره میکند که نشاندهنده ارزشهای مادی در زندگی و تلاش برای به دست آوردن آنهاست. در نهایت، این متن بیانگر بیاعتباری لذتهای مادی و نیاز به آگاهی از ذات واقعی انسان است.