شمارهٔ ۸۴ اثیر اخسیکتی
اثیر اخسیکتی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
پایهی حسن تو آفتاب ندارد
مایهی زلف تو مشکِ ناب ندارد
مستی چشم خوش تو دید چو نرگس
گفت که دارد خمار و خواب ندارد
ساغر لاله نمونهی دهن توست
لیک چه سود است چون شراب ندارد
نایب رخسار توست آتش لیکن
او همه رنگ است و هیچ آب ندارد
ماه که باشد که در برابر رویت
چهره ز تشویر در نقاب ندارد
عقل که مفتیست در ممالک دوران
مشکل زلف تو را جواب ندارد
چرخ چه گوید که پیش موکب حسنت
غاشیه بر دوش آفتاب ندارد
این همه را بازگوی با غم هجران
تا که مرا بیش در عذاب ندارد
منقطع است آنکه چون اثیر در این ره
رخت خطا بر خر صواب ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبا و بینظیر بودن معشوق و احساس عمیق شاعر نسبت به اوست. شاعر به ویژگیهای خاص معشوق اشاره میکند و میگوید که هیچچیز نمیتواند زیبایی و جذابیت او را توصیف کند. معشوق به اندازهای دلرباست که حتی آفتاب و دیگر چیزها در برابر زیبایی او کمرنگ به نظر میرسند. شاعر همچنین به درد و رنجی که به خاطر دوری معشوق به او دست میدهد، اشاره میکند و میگوید که هیچ چیزی به اندازه غم هجران او آزاردهنده نیست. در نهایت، به نظر میرسد که شاعر در تلاش است تا درد و اندوه خود را بیان کند و از عشقش دفاع کند.