نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲ اثیر اخسیکتی

اثیر اخسیکتی / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بروزگار خودم بعد از این امید نماند

که گشت عودمن از گشت روزگار چوبید

سپید چشم و سیه فام میگذارم عمر

ز دستکاری شاه سیاه و صبح سفید

کلاه دولت من چون بیوفتاد از سر

زمانه، خاک فشان گو بر افسر جمشید

جوین بیوه زنان چون خورم که همت من

ورای قرصه ماه است و گرده خورشید

مرا به خنجر بهرام بر نیاید کام

کنون نیاز چه دارم به بربط ناهید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از ناامیدی و سختی‌های زندگی صحبت می‌کند. او اشاره می‌کند که امیدی به بهبود وضعیتش ندارد و از درد و رنج روزگار گلایه دارد. با توصیفاتی مانند "سپید چشم و سیه فام" و "کلاه دولت من چون بیوفتاد از سر" به وضعیتی اشاره می‌کند که زندگی‌اش از دست رفته و دیگر نمی‌تواند بر مشکلات غلبه کند. همچنین به شکست و ناکامی‌هایی که تجربه کرده و عدم نیازش به شادی و لذت‌های زندگی (مانند موسیقی) اشاره می‌کند. در نهایت، حس درماندگی و یأس او به وضوح نمایان است.