نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۱ امیر معزی

امیر معزی نیشابوری / قصاید / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)

چو بشنید فرخنده عید پیمبر

که روزه ز گیتی برون برد لشکر

یکی تاختن کرد تا در شریعت

کند تازه آیین و رسم پیمبر

بیفتاد در تاختن نعل اسبش

پدید آمد از روی چرخ مدور

مگر عید فرخنده از خاور آمد

که تابد همی نعل اسبس ز خاور

چو از عید شب را خبر داد گردون

شب از شادمانی برافشاند گوهر

تو گفتی به عَمدا کسی درّ مَکنون

پراکند بر روی دریای اخضر

اگر چند شبهای خوش دیده‌ام من

ندیدم شبی از شبِ عید خوشتر

از آن پیش کالله اکبر شنیدم

بدیدم مه و گفتم الله اکبر

جهانی ز تکلیف سی روز روزه

برستند تا یازده ماه دیگر

بدل شد دگرباره مسجد به مجلس

موذن به قوال و مصحف به ساغر

وطن‌ها شد از روی ساقی مزین

قدحها شد از نور باده منور

چه عذر آرم اکنون ‌که باده نگیرم

من و باده و بزم شاه مظفر

معز دول، رکن دین، برکیارق

مبارک جهاندار فرخنده اختر

جوان بخت شاهی ‌که پیر و جوان را

از ایزد گذشته چو او نیست داور

سرانند اسلاف او تا به آدم

شهانند اعقاب او تا به محشر

فزون آمد اندر جهان فر و فتحش

ز فرِِِّ فریدون و فتح سکندر

حوادث چو باد است و گیتی چو دریا

خلایق چو کشتی و عدلش چو لنگر

جهان آفرین آفرین‌گوید او را

چو گویند نامش خطیبان به منبر

خرد در سر از بهر آن جای سازد

که هر دم نهد پیش او بر زمین سر

ملک سایهٔ ایزدی خواند او را

که پیداست بر روی او ایزدی فرّ

ببین صورت و چشم او گر ندیدی

شجاعت مجسم سعادت مصور

ایا فیلسوفی که هر چند گاهی

ز بهر منافع شوی کیمیاگر

منافع از اقبال سلطان طلب کن

مبر رنج در کیمیای مزّور

که از کیمیا خوار و درویش گردی

وز اقبال سلطان عزیز و توانگر

ایا پادشاهی که بسته است گردون

ز مدح تو بر گردن دهر زیور

کس از پادشاهان تو را نیست همتا

که اصل تو هست از دو جانب مطهر

جهان را تو از خسروان یادگاری

که بودند در ملکِ سلجوق گوهر

پس از عهد ایشان تو را بود روزی

لوای جهانداری و تخت و افسر

تو را هست در ابتدای جوانی

همه رسم با رسم ایشان برابر

چو طغرل بک اندر سفر سر فرازی

چو جغری بک اندر هنر ملک پرور

چو الب ارسلان بر عدو کامکاری

چو سلطان ملک بر جهان عدل‌گستر

سرای تو کعبه است و شاهان و میران

چو حاجی زده دست در حلقهٔ در

نگاریده عهد تو بر جان و بر دل

چو ضَرّاب نام تو بر سیم و بر زر

کجا عزم و حزم تو گردد مهیا

کجا عفو و خشم تو گردد مقرر

ز سِندان کنی موم و‌ز موم سندان‌

زآذر کنی آب وزآب آذر

هوایی کجا بوی خلق تو یابد

نسیمش بود تا قیامت معطر

زمینی‌ کجا عکس تیغ تو بیند

نباتش بود تا قیامت مُعَصفَر

به روم و به هندوستان گر فرستی

دو نامه به دست دو پیک از مُعَسکر

فرستند هر سال حمل و خراجت

ز هندوستان رآی وز روم قیصر

به عهد تو قومی ‌که ‌گشتند منکر

از ایزد مکافات دیدند منکر

گر از خَمر ‌کین تو کردند مستی

خمارش کشیدند و بردند کیفر

سر از چنبر تو ببردند لیکن

رسن‌وار سر‌شان‌ برآمد به چنبر

جهانی پر از شور و شر بود از ایشان

تهی شد به اقبالت از شور و از شر

ز اقبال تو هر چه بنمود گردون

همه عبرت است و شگفتی سراسر

چه گویم که این حال روشن‌تر آمد

ز خورشید رخشنده بر هفت کشور

شگفتی تر از داستان تو شاها

یکی داستان نیست در هیچ دفتر

وگر داستانی برین گونه بودی

نکردی کس آن را ز گوینده باور

تو را هست پیروزی آسمانی

که داری زمین و زمان را مسخر

همه ساله شکر از زمین آفرین کن

که هست او تو را در همه کار یاور

به تیغ سیاست سر خصم بِدرو

به چشم عنایت سوی خلق بنگر

به هر وقت چوگان دولت همی زن

ز هر دشمنی گوی دولت همی بر

همه نعمت این جهانی تو داری

به رادی همی ده به شادی همی خور

به پیروزی و فرخی با سعادت

چنین عید صد عید بگذار و بگذر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، شاعر به وصف روز عید و شادی ناشی از آن می‌پردازد و به برکت‌هایی که این روز به ارمغان می‌آورد، اشاره می‌کند. حضور پیامبر (ص) و شریعت او به عنوان نماد امید و تازگی در آئین‌ها معرفی می‌شود. عید به عنوان فرصتی برای جشن و شادی توصیف می‌شود که فضایی از نور و سرور را به ارمغان می‌آورد. شاعر همچنین بر ویژگی‌های مثبت پادشاهان بزرگ و عظمت سلطنت و قدرت الهی تأکید می‌کند. او به کردارهای خوب این پادشاهان و تأثیرات مثبت آن‌ها در جهان اشاره کرده و از آن‌ها به عنوان نماد عدالت و پیروزی یاد می‌کند. در نهایت، شاعر جشن و سرور را با نعمت‌های الهی مرتبط می‌سازد و توصیه می‌کند که باید از این برکات بهره‌برداری کرد و با شادی و خوشحالی از آن‌ها استقبال کرد.