نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۵ - در مدح سلطان اعظم سنجر انوری

انوری ابیوردی / قصاید / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

آب چشمم گشت پر خون زاتش هجران یار

هست باد سرد من بر خاک از آن کافور بار

آب و آتش دارم از هجران او در چشم و دل

از دل چون بادم از دوران گردون خاکسار

آب چشمم ز آتش دل نزهت جان می‌برد

همچو باد تند کاه از روی خاک اندر قفار

گر ز آب وصل او این آتش دل کم کنم

من چو باد از خاک کوی او شوم عنبر عذار

تا در آب چشمم و در آتش دل از فراق

همچو بادم من ز خاکی و دویی روزگار

زآب چشم و زآتش دل گر بخواهم در جهان

باد را پنهان کنم در خاک من همچون شرار

آب چشمم زآتش هجران چنان رنگین شدست

کز رخ باد بهاری خاک کوه لاله‌زار

آب چشم و آتش دل را ندارم هیچ دفع

جز نسیم باد مدح و خاک پای شهریار

خسروی کز آب لطف و آتش شمشیر او

باد بی‌مقدار گشت از دشمن چون خاک خوار

سنجر آن کز آب و آتش گرد و گل پیدا کند

مهر و کین او چو باد و خاک از تیر بهار

آنکه آب و آتش انگیزند تیغ و تیر او

از دل باد هوا و خاک میدان روز کار

پادشاهی کاب و آتش صولتش را چاکرند

باد را از خاک سم مرکبش هست افتخار

گر رسد بر آب دریا آتش شمشیر او

همچو باد از خاک دریاها برآرد او دمار

آب گردد همچو آتش در دهان آن کسی

کو ندارد همچو باد از خاک درگاهش مدار

آب اگر بر آتش آید از نهیب عدل او

بی‌گمان گردند همچون باد و خاک آموزگار

هست اندر دست آب و گوش آتش در جهان

باد تاثیرش سوار و خاک عدلش گوشوار

کی شدندی آب و آتش در جهان هریک پدید

گر نگشتی باد اقبالش درین خاک آشکار

از وجود جود و آب و آتش اقبال اوست

باد را پاکیزگی و خاک را پر در کنار

ای خداوندی کز آب و آتش جود و سخات

همچو باد و خاک مشهورند اندر هر دیار

تا بیابد آب روی از آتش اقبال تو

باد دولت بر یمین و خاک نصرت بر یسار

انوری از آب مهر و آتش مدحت کند

درج در نظم را چون باد بر خاکت نثار

تا نباشد آب و آتش نیکخواه یکدگر

تا بود از باد و خاک اندر جهان گرد و غبار

همچو آب و آتشت خواهم بقای سرمدی

تا چو باد از پیکر هر خاک گشته کامکار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر شاعر به بیان احساسات عمیق خود از دوری و فراق یار می‌پردازد. او از آب چشم و آتش دلش می‌گوید که نشان‌دهنده درد و حسرت اوست. آب چشمش، که از اشک‌هایش در اثر هجران نشأت می‌گیرد، و آتش دلش، که به عشق و شوق او مربوط می‌شود، هر دو با هم در تضادند و زندگی‌اش را مختل کرده‌اند. شاعر همچنین به تحولات طبیعی چون باد، آب و خاک اشاره می‌کند و نقش آنها را در زندگی‌اش با ذکر لطف و حمایت پادشاهی و قدرت شمشیر او می‌آمیزد. در نهایت، او خواسته‌اش این است که عشق و محبت همیشگی را تجربه کند و امیدوار است که به وسیله تقدیر و جود خداوند، به آرامش دست یابد.