غزل شمارهٔ ۱۰۹ انوری
انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
جانا دلم از غمت به جان آمد
جانم ز تو بر سر جهان آمد
از دولت این جهان دلی بودم
آن نیز به دولتت گران آمد
آری همه دولتی گران آید
چون پای غم تو در میان آمد
در راه تو کارها بنامیزد
چونان که بخواستم چنان آمد
در حجرهٔ دل خیال تو بنشست
چون عشق تو در میان جان آمد
جان بر در دل به درد میگوید
دستوری هست در توان آمد
از دست زمانه داستان گشتم
چون پای دلم در آستان آمد
گفتم که تو از زمانه به باشی
خود هر دو نواله استخوان آمد
یکباره سپر بر انوری مفکن
با او همه وقت بر توان آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره غم و درد ناشی از عشق و دلتنگی است. گوینده بیان میکند که غم معشوقش به شدت به دلش فشار آورده و از درد آن جانش به لب رسیده است. او احساس میکند که هر چیزی در این دنیا در مقایسه با غم معشوقش ناچیز است و این عشق است که تمام افکار و احساساتش را تسخیر کرده است. همچنین، گوینده به ناتوانی خود در برابر زمانه اشاره میکند و میگوید که آنقدر به عشق خود وابسته است که تمامی داستانهای دلش به خاطر این عشق شکل میگیرد. در نهایت، او به پذیرش این وضعیت و ادامه زندگی با این درد اشاره میکند.