نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲۴ - در حبس مجدالذین ابوالحسن عمرانی انوری

انوری ابیوردی / مقطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

بافلک دی نیازمندی گفت

چون منت گر نیازمند کنند

زان ستمها که گردش تو کند

توچه گویی که باتو چند کنند

آخر این اختران بی معنیت

چند بخت مرانژند کنند

بی سبب هر زمان چو پایهٔ خویش

پایهٔ طاقتم بلند کنند

به زمستان گر آتشی یابم

هفت عضوم برو سپند کنند

حلقهٔ جیب کهنه در حلقم

هر زمان حلقهٔ کمند کنند

عالمی ناپسند احوالند

تا کی احوال ناپسند کنند

در احسان چرا بنگشایند

چارهٔ چند مستمند کنند

فلکش گفت بربروت مخند

که جهانیت ریشخند کنند

در احسان بگو که بگشاید

بوالحسن را چو تخته‌بند کنند

ما در آنیم تا قضا و قدر

زهر آن فتنه باز قند کنند

که به مویی فلک بیاویزد

گر به مویی برو گزند کنند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، بافلک دی نیازمندی از ستم‌ها و مشکلات زندگی سخن می‌گوید و به بی‌معنایی ستاره‌ها و سرنوشت‌های ناامیدکننده اشاره می‌کند. او از ناتوانی انسان‌ها در برابر ظلم و بی‌عدالتی شاکی است و احساس می‌کند که درگیر یک وضعیت ناپسند و دشوار هستند. بافلک همچنین به این نکته اشاره می‌کند که در زندگی هیچ چیز درست و منصفانه نیست و امداد و احسان از سوی دیگران نیز محدود و ناکافی است. او در نهایت به سرنوشت محتوم انسان‌ها اشاره می‌کند که ممکن است بر اساس یک رشته موی باریک دستخوش تغییرات شود. به طور کلی، شعر نمایانگر یأس و ناامیدی از وضعیت زندگی و بی‌توجهی به نیازمندان است.