شمارهٔ ۴۰ - فیالحکمة انوری
انوری ابیوردی / مقطعات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی
گفت کین والی شهر ما گدایی بیحیاست
گفت چون باشد گدا آن کز کلاهش تکمهای
صد چو ما را روزها بل سالها برگ و نواست
گفتش ای مسکین غلط اینک از اینجا کردهای
آن همه برگ و نوا دانی که آنجا از کجاست
در و مروارید طوقش اشک اطفال منست
لعل و یاقوت ستامش خون ایتام شماست
او که تا آب سبو پیوسته از ما خواسته است
گر بجویی تا به مغز استخوانش زان ماست
خواستن کدیه است خواهی عشر خوان خواهی خراج
زانکه گر ده نام باشد یک حقیقت را رواست
چون گدایی چیز دیگر نیست جز خواهندگی
هرکه خواهد گر سلیمانست و گر قارون گداست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
روزی زیرکی با ابلهی گفتوگو میکند و از والی شهرشان شکایت میکند. ابله پاسخ میدهد که گدایان چهرهی بیحیا دارند. زیرک به او یادآوری میکند که گدایان نیز ممکن است ظاهری زیبا داشته باشند، ولی اصل ماجرا این است که ثروت و زیباییهای ظاهری ممکن است حاصل زحمت و خون دیگران باشد. او به ابله میگوید که گدا تنها به خواستن میپردازد، و این خواستن است که او را به گدایی میکشاند، چه گدا سلیمان باشد یا قارون. در نهایت منظور این است که قدرت و زیبایی ظاهری، میتواند ناشی از ستم بر دیگران باشد.