نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۳ - در موعظه و شکایت دهر انوری

انوری ابیوردی / مقطعات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

با یکی مردک کناس همی گفتم دی

تو چه دانی که ز غبن تو دلم چون خسته‌ست

صنعت و حرفت ما هر دو تو می‌دانی چیست

آن چرا تیزرو و این ز چه روی آهسته‌ست

گفت از عیب خود و از هنر ما مشناس

اینک ما را ز خیار آتش وزنی جست‌ست

کار فرمای دهد رونق کار من و تو

داند آن کس که دمی با من و تو بنشسته‌ست

کار فرمای مرا پایهٔ من معلومست

لاجرم جان من از بند تقاضا رَسته‌ست

باز چون گاو خراس از تو و از پایهٔ تو

کارفرمای ترا دیده چنان بربسته‌ست

که چنان ظن برد او کانچ تو ترتیب کنی

کردهٔ دانم و پرداخته و پیوسته‌ست

یا چنان داند کین عمر عزیز علما

همچو روز و شب جهال متاع رسته‌ست

او چه داند که در آن شیوه چه خون باید خورد

که ترا از سر پندار در آن پی خسته‌ست

انوری هم ز تو برتست که بر بیخ درخت

عقل داند که ستم نز تبرست از دستست

غصه خور غصه که خود بر فلک از غصه تو

تیر انگشت گزیدست و قلم بشکسته‌ست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، گوینده با یک مرد کناس صحبت می‌کند و از دلخوری خود نسبت به بی‌توجهی او به عواقب اعمالش سخن می‌گوید. او تأکید می‌کند که هر دوی آن‌ها از هنر و صنعت خود آگاهی دارند و می‌داند که چرا برخی از کارها سریع پیش می‌روند و برخی دیگر کندتر هستند. مرد کناس به عیب‌های خود اشاره می‌کند و می‌گوید که درک او از هنرهای فرد دیگر ناقص است. گوینده تأکید می‌کند که کسی که با او زمان سپری کرده، بیشتر از او می‌داند و این موضوع موجب آزار او شده است. او همچنین به سختی‌های زندگی و نیاز به تلاش و هوش برای فهمیدن اوضاع اشاره می‌کند و در نهایت به ناکامی و غصه‌اش در برابر مشکلات اشاره می‌کند.整体而言، شعر به مضامین عدم توجه، فهم نادرست از هنر و پیچیدگی‌های زندگی می‌پردازد.