شمارهٔ ۹۴ - لطیفه انوری
انوری ابیوردی / مقطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
صاحبا ماجرای دشمن تو
که کسش در جهان ندارد دوست
گفتهام در سه بیت چار لطیف
زان چنانها که خاطرم را خوست
طنز میکرد با جهان کهن
در جهان گفتیی که تازه و نوست
رنگ او با زمانه درنگرفت
رونق رنگ با قیاس رکوست
روزگارش گلی شکفت و برو
همچو بر باقلی کفن شد پوست
آسمان در تنعمش چو بدید
گفت اسراف بیش از این نه نکوست
همچو ریواج پروریده شدست
وقت از بیخ برکشیدن اوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره شخصیتی است که در داستانی با دشمنش مواجه شده و به نظر میرسد که هیچ دوستی در جهان ندارد. شاعر در سه بیت با لطافت به این موضوع پرداخته و به طنز به وضعیت کهن و نوین جهان اشاره کرده است. شخصیت شعر از نظر ظاهری و در زمان خود بینظیر است و بر وزن و زیبایی زندگیاش تأکید میکند. همچنین، روزگارش به وصفی گلآگین توصیف شده که به نظر میرسد همچون برقی از زندگی او میگذرد. شاعر به ناپایداری و زودگذر بودن زندگی در این زمانه اشاره میکند و نهایتاً به این نتیجه میرسد که زمان به تهدید نزدیک شده و باید از این وضعیت آگاهی داشته باشد.