نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲ - تیمورتاش نامه عارف قزوینی

عارف قزوینی / دردریات (مطایبه‌ها) / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

چنین گفت رندی به تیمورتاش:

«خیانت اگر کردی ایمن مباش»

بهار خوش و خرمی شد چو طی

رسد شام تاریک یلدای دی

نهان گر که نیرنگ بردی به کار

دَرَد پرده‌ات، پرده‌دار آشکار

بیندیش ز اندیشهٔ بد، که بد

بداندیش را سوی دوزخ برد . . .

تو، ای بندهٔ گمرَهِ ناسپاس

تو، ای ناجوانمرد حق‌ناشناس

بگو راست ای دشمن راستی

فزون زآنچه بودی چه می‌خواستی

چه شد با همه هوش و عقل سلیم

به دیگ اوفتادی ز هول حلیم

ز دریا، همه بار نتوان به چنگ:

گهر برد، بی‌بیمِ کامِ نهنگ

ز کار تو ای کاشکی خائنین

بگیرند عبرت درین سرزمین

قلم، روسیَه ماندهٔ کار توست

فرومانده در ننگ افکار توست

تو، ای زشتخو، چون گلیم سیاه:

شدی حاجب شه‌پرستان و شاه

شب و روز، عمرت به مستی گذشت

به مستی و شهوت‌پرستی گذشت

به میدانِ بی‌عصمتی یکّه‌تاز

نمی‌دیدی هرگز نشیب از فراز

تو، گر دامن عفتی لکّه‌دار

نمودی، تلافی کند روزگار

در این قسمت آنچ از تو بشنیده گوش:

چه گویم چو داند خداوند هوش

فقط مانده در یاد من این مثل

که بهتر از اینجا ندارد محل

ز «انسان»، سگ ار دارد افغان و سوز

خود این درد، سگ داند و پاره‌دوز

نبود از تو خوشبخت‌تر کس، اگر:

نیفتادی آخر درین دردسر

چو یک عمر بودی تو، مستِ غرور

خماری‌اش این است، چشم تو کور

همه روزه خرم بُدت خطّ سِیر

چطوری تو، آمشهدی، شب بخیر!

سپس باید از خاک، بستر کنی

ز رنج خوشی، خستگی در کنی!

بسی دست‌ها از تو شد زیر دست

چه خوش دست تقدیر، دست تو بست

سر بدسگالان چو افعی بکوب

محال است از فکر بد، کار خوب

هر آن کو، خیانت به این آب و خاک:

کند، باید اینگونه گردد هلاک

تو، با دشمنِ مملکت ساختی

ولی نعمتِ خویش، نشناختی

کشیدی تو اندر خیانت به ننگ

همه نامِ ننگینِ تیمور لنگ

ز تخمِ مغول وز نژادِ تتار

جز از این که دیدی، توقع مدار

هویت ز هر بی‌هویت مجوی

به غیر از خطا، آنچه دیدی بگوی

چو گنجشک از دیدن جغد و بوم

مرا دل تپد زین سجل‌های شوم

پس از هفتصد سال کز روزگار:

گذشت است، ماند از تو، این یادگار:

که گویند بعد از تو، یاران تو

سیهکارها، هم‌قطاران تو:

که آن غیر مرحوم را گرچه تاش

نبد رفت تنها از او ماند تاش

یکی نکته باقی‌ست، از من به گوش:

نگه دار همچون پیام سروش

به مادر، کسی جان فدا ساخته است

که از خون او پرورش یافته است

به مامِ وطن «هر که» مأنوس نیست

زنازاده در بند ناموس نیست

هر آن کس که خون خورد عمری چو من

از او باید آموخت، عشق وطن

وطن‌دوستان، دیده‌ام من بسی

چه داند وطن چیست؟ هر ناکسی

وطن، چاردیوار ملک است و باغ!

وطن‌دوست جز این، ندارم سراغ!

برای وطن، آن کسی سوخته‌ست

که در دیده، زین خاک اندوخته‌ست

ز تن‌های ناپاک و خونِ نجس

نباید وطن‌دوستی کرد حس

به جان دوست دارد کس این آب و خاک

که خونش بود چون می ناب، پاک

وطن‌دوست، ایرانیِ خالص است

نه چون خالصی زادهٔ ناقص است

وطن‌دوستانی درین مردمند

که در کشور خویش، سردرگمند

دعاشان به درگاه پروردگار

جز این نیست دربارهٔ این دیار:

کند دشمن خانگی را هلاک

کند شر بیگانه، زین آب و خاک

خیانتگران آنچه هستند، کاش:

ببینند کیفر، چو تیمورتاش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به انتقاد از خیانت‌ها و ناپاکی‌های فردی به نام تیمورتاش می‌پردازد. شاعر به او هشدار می‌دهد که خیانت نکردن ممکن نیست و از عواقب بد اندیشه‌هایش صحبت می‌کند. او تاکید می‌کند که انسان‌های ناپاک نمی‌توانند خوشبخت باشند و خیانت به وطن عاقبت تلخی دارد. در ادامه، شاعر به وطن‌دوستی اشاره می‌کند و بیان می‌دارد که عشق به وطن باید با خون و جان خالص همراه باشد. در نهایت، او آرزومند است که خیانت‌کاران مانند تیمورتاش با کیفرهای جدی روبرو شوند و از عبرت‌های گذشته درس بگیرند.