نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰ - مرگ دوست عارف قزوینی

عارف قزوینی / غزل‌ها / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به مرگ دوست مرا میل زندگانی نیست؟

ز عمر سیر شدم مرگ ناگهانی نیست؟

بقای خویش نخواهم از آنکه می‌دانم

که اعتماد بر این روزگار فانی نیست

خوشم که هیچکس از من دگر نشان ندهد

به کوی عشق نشان به ز بی‌نشانی نیست

سیاه روی نداری شود که گر بروم

به بزم دوست به جز خجلت ارمغانی نیست

خزم به خرقهٔ پشمینِ خود که این گرمی

به خرقهٔ خز و در جامهٔ یمانی نیست

رهین منّت چشمم نه چشمهٔ حیوان

بگو به خضر که این وضع زندگانی نیست

سراغ وادی دیوانگان ز مجنون گیر

جنون عشق بود این شترچرانی نیست

به پرسش دل من آیی آن زمان که مرا

برای گفتن درد درون زبانی نیست

به زیر خرقه ز من مشتی استخوان مانده است

به جان دوست که در زیر جامه جانی نیست

تو شاهبازی و خواهی کنی سرافرازم

منم خجل که در این باغم آشیانی نیست

وحید عصر خودی عارفا بدان امروز

که از برای تو در زیر چرخ ثانی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساس بی‌رمق و ناامیدی خود از زندگی می‌پردازد. او از مرگ دوستی سخن می‌گوید که باعث شده میل به زندگی را از دست بدهد. در ادامه، به فانی بودن دنیا و بی‌ثباتی آن اشاره می‌کند و از اینکه دیگران نمی‌توانند جایگاه او را پر کنند، ابراز خوشحالی می‌کند. شاعر به بزم عشق و خجلتی که بر سر این موضوع دارد اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که هرچند ظاهرش خوب نیست، اما درونش خالی از زندگی است. او به عشق دیوانه‌کننده اشاره کرده و می‌گوید که اگر نتواند از دردهای درونی‌اش سخن بگوید، زندگی‌اش بی‌معناست. در نهایت، شاعر به حس ناامیدی و عدم آشیانی در زندگی‌اش اعتراف می‌کند و از خود به عنوان فردی ناتوان یاد می‌کند که در این دنیا جایی ندارد.