شمارهٔ ۱۹ - وادی عشق عارف قزوینی
عارف قزوینی / غزلها / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
وادی عشق چو راه ظلمات آسان نیست
مرو ای خضر که این مرحله را پایان نیست
نیست یک دست که از دست تو بر کیوان نیست
نیست یک سر که ز سودای تو سرگردان نیست
بس که سر در خم چوگان تو افتاد چو گوی
یک نفر مرد به میدان تو سرگردان نیست
گر به دریای غم عشق تو افتد داند
نوح جز غرق خلاصیش از این طوفان نیست
ندهید از پی بهبودی من رنج طبیب
درد عشق است به جز مرگ ورا درمان نیست
خواست زاهد به خرابات نهد پا گفتم
سر خود گیر که این وادی اردستان نیست
شب هجر تو مرا موی سیه کرد سفید
عمر پایان شد و پایان شب هجران نیست
وقتی ای یوسف گمگشته تو پیدا گردی
که ز یعقوب خبر نی اثر از کنعان نیست
دل من خون شد و خونابهاش از دیده بریخت
تا بدانی ز توام راز درون پنهان نیست
تا گل روی تو ای سرو روان در نظر است
هیچ ما را هوس سرو و گل و بستان نیست
«ارنی»گویان مشتاق توام رخ بنما
«لن ترانی» نگو عارف پسر عمران نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف و چالشهای عشق و جدایی میپردازد. شاعر به سختیهای مسیر عشق اشاره میکند و میگوید که این راه پر از مشکلات و تاریکی است و پایان ندارد. عشق به نوعی به غم و درد منجر میشود و هیچ راهی برای درمان این درد جز مرگ وجود ندارد. شاعر به زهد و رهبانیت نیز اشاره میکند و میگوید که این دنیا نمیتواند جایگاه عشق باشد. همچنین، او از حسرت و فقدان در عشق سخن میگوید و به امید دیدار محبوب، دل خود را دردمند میکند. در نهایت، او به این نکته میپردازد که عشق حقیقی فراتر از زیباییهای ظاهری است و درک عمیقتری از عشق را طلب میکند.