نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱ - غم چشم عارف قزوینی

عارف قزوینی / غزل‌ها / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به رغم چشم تو بی‌پا من از شراب شدم

خدا خراب کند خانه‌ات خراب شدم

فروخت خرقه و شیخ آب آتشین می‌خواست

میان میکده من از خجالت آب شدم

ز دست هجر تو لبریزِ گریه‌ام چه کنم

ز پای تا سر و سر تا به پا سحاب شدم

چو ماه روی تو از ابر زلف بیرون شد

قسم به موی تو بیزار ز آفتاب شدم

مرا در آتش هجران گداختی یک عمر

چه شد که این همه مستوجب عذاب شدم

اگرچه بی‌گنهم می‌کشد ولیک خوشم

که در عداد شهیدانش انتخاب شدم

سؤال کرد ز من: عارف از پری‌رویان

وفا چه دیدی؟ من عاجز از جواب شدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساسات عمیق عشق و فراق است. شاعر از درد و رنجی که به خاطر جدایی از معشوقش می‌کشد، سخن می‌گوید. احساس شراب و مستی ناشی از عشق، و همچنین عذاب ناشی از دوری او را به شدت تحت‌تأثیر قرار داده است. او به صورت نمادین به مقایسه عشق و زشتی در فراق می‌پردازد و از خویشتن‌داری در مواجهه با دردهایی که می‌کشد، ناتوان است. در نهایت، شاعر در پاسخ به سوالی درباره وفاداری، از ناتوانی خود در توضیح احساساتش صحبت می‌کند.