شمارهٔ ۲۵ - دست به دامان! عارف قزوینی
عارف قزوینی / غزلها / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
گر رسد دست من به دامانش
میزنم چاک تا گریبانش
عمرم اندر غمت به پایان شد
شب هجر تو نیست پایانش
درد عشق آنقدر نصیبم کن
که توانی رسی به درمانش
آنچه با من به زندگی کرده است
مرگ من میکند پشیمانش
دست و پا جمع کن که میگذرد
به سر کشتهٔ شهیدانش
سِرّ دل فاش کرد دیده از آن
که دگر نیست حال کتمانش
چون بنایی به کار عالم نیست
بکَن ای سیل اشک بنیانش
هر که از کاسهٔ سر جم خورَد
باده، سازد جهان نمایانش
ساغر می به گردش آر که چرخ
نیست مستحکم عهد و پیمانش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و درد فراق است. شاعر از دلتنگی و غم خود میگوید و آرزو میکند که بتواند به معشوقش برسد. او از قدرت عشق و تأثیر آن بر زندگیاش سخن میگوید و به انتظار و تحمل درد اشاره میکند. همچنین، به ناپایداری و عدم ثبات دنیا اشاره میکند و از زیباییهای لحظههای عاشقانه و اندوه ناشی از جدایی یاد میکند. پیام کلی شعر، شوریدگی عاشق و ناتوانی در پنهان کردن احساسات عمیقش است.