شمارهٔ ۲۴ - بمیرم یا نمیرم عارف قزوینی
عارف قزوینی / غزلها / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن (رمل مثمن سالم)
باز ز ابروی کمان و نوک مژگان زد به تیرم
بار الها چارهای کن سخت در چنگش اسیرم
دست از پا پیش شمشیرش خطا کردن نیارم
نیستم ز امرش گریزان وز قبولش ناگزیرم
ناوک تیر تو گر صد بار از پستان مادر
ننگرم بهْ، کرد بایستی دو صد لعنت به شیرم
تا نفس باقیست نام دوست باشد بر زبانم
تا که جانی هست نقش یار باشد در ضمیرم
از برای گوشه چشمت ز عالم چشم بستم
گر تو ابرو خم کنی از هر دو عالم گوشه گیرم
وعده دادی وقت جان دادن به بالین من آیی
جانم از هجرت به لب آمد نمیآیی بمیرم
ای جوانان از من ایام جوانی گم شد او را
هر کجا دیدید گوییدش که پیری کرد پیرم
سطوت دربار فقرم شد چنان کز روی کرنش
قالی شاهان به خاک افتند در پیش حصیرم
در وصالت دلخوشم از زندگی چون خضر لیکن
میکشد هجرت نمیدانم بمیرم یا نمیرم
زندگی از قدر من کاهید قدرم کس نداند
دانی آن وقتی که در عالم نبیند کس نظیرم
گر نکردم خدمت، این دانم، خیانت هم نکردم
شکر ایزد را که عارف نی وکیلم نی وزیرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق عمیق و درد جدایی است. شاعر از زیبایی چهره معشوقش، به خصوص ابرو و مژگانش، به شکل استعارهای استفاده میکند و از احساس اسارت در عشق سخن میگوید. او اذعان میکند که نمیتواند از معشوقش فاصله بگیرد و تا زمانی که زنده است، نام او بر زبانش خواهد بود. همچنین از وعده معشوقش به حضور در هنگام مرگ یاد میکند و از نگرانی بر سر هجرت و جدایی سخن میگوید. شاعر به فقر و بیمقداری خود اشاره میکند و در نهایت به این نکته میرسد که اگرچه زندگیاش پر از رنج است، اما در عشق به معشوق خود احساس خوشبختی میکند.