نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹ - لباس مرگ عارف قزوینی

عارف قزوینی / غزل‌ها / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

لباس مرگ بر اندام عالمی زیباست

چه شد که کوته و زشت این قبا به قامت ماست

بیار باده که تا راه نیستی گیرم

من آزموده‌ام آخر بقای من به فناست

گهی ز دیدهٔ ساقی خراب گه از می

خرابی از پی هم در پی خرابی ماست

ز حد گذشت تَعَدّی کسی نمی‌پرسد

حدودِ خانهٔ بی‌خانمان ما ز کجاست

برای ریختنِ خونِ فاسدِ این خلق

خبر دهید که چنگیز پی خجسته کجاست

بگو به هیئت کابینهٔ سر زلفش

که روزگار پریشان ما ز دست شماست

چه شد که مجلس شوری نمی‌کند معلوم

که خانه خانهٔ غیر است یا که خانهٔ ماست

خراب مملکت از دست دزد خانگی است

ز دست غیر چه نالیم هر چه هست از ماست

اگر به حالت عدلیه پی برد شیطان

کند مدلل تقصیر ز آدم و حواست

ببین بنای محبت چه محکم است، شکست

به طاق کسری خورده است و بیستون برجاست

اگر که پرده بیفتد ز کار می‌بینی

به چشم، عارف و عامی در این میان رسواست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی وضعیت اجتماعی و سیاسی جامعه می‌پردازد. شاعر با زبانی کنایه‌آمیز و نگران، از زشتی‌ها و ناکامی‌های موجود در میان انسان‌ها سخن می‌گوید. او اشاره دارد که لباس زیبای مرگ به درستی بر تن دنیا پوشیده شده و انسان‌ها در حال دست و پنجه نرم کردن با فنا و نابودی هستند. شاعر از وجود فساد و بی‌عدالتی در جامعه و ناتوانی در اصلاح امور می‌گوید و به فریادهای بی‌صدای مردم اشاره می‌کند. در انتها، با انتقاد از سیستم‌های حاکم و نادرستی‌های موجود، ضعف بنای محبت و اخلاق در جامعه را به تصویر می‌کشد و این نکته را یادآور می‌شود که در نهایت، همگان در برابر این حقیقت رسوا خواهند شد.