شمارهٔ ۳۰ - جور! عارف قزوینی
عارف قزوینی / غزلها / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جور این قدر به یک تن تنها نمیشود
گویی اگر که میشود حاشا نمیشود
ظالمتر از طبیعت و مظلومتر ز من
تا ختم آفرینش دنیا نمیشود
ای طبع من ز زشتی کردار روزگار
گویا دگر زبان تو گویا نمیشود
گویند گریه عقده دل باز میکند
خون گریه میکنم دل من وانمیشود
بنیانم اشک دیده ز جا کند ای عجب
کاین سیل کوهکن ز چه دریا نمیشود
با درد هجر ساخته در چنگ غم اسیر
کاری به نقد ساخته از ما نمیشود
نام تو گشته ورد زبانم ولی چه سود
شیرین، دهن به گفتن حلوا نمیشود
رجعت اگر دوباره کند ز آسمان مسیح
دردی است درد من که مداوا نمیشود
خاک تمام عالم اگر من به سر کنم
در خاک رفته من پیدا نمیشود
از بعد مرگ یار ز من گو به زندگی
دیگر سلوک ما و تو یک جا نمیشود
عارف چنان ز ماتم عبدالرحیم خان
گشته است بستری که دگر پا نمیشود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تنهایی و سختیهای زندگی اشاره میکند. او به شدت از زشتیهای روزگار و ظلم طبیعت مینالد و احساس درماندگیاش را بیان میکند. با وجود تمام تلاشها، تلاشهای او برای فراموش کردن غم و رنجهایش بیفایده است و دلش همچنان پر از درد است. او به یاد محبوبش، دردی را تجربه میکند که به هیچ وجه تسکین نمییابد و بین زندگی و مرگ احساس جدایی میکند. در نهایت، شاعر از ناکامی در یافتن تسلی و آرامش سخن میگوید و ابراز میکند که حتی اگر مرگ همسرش یا یارش زندگیاش را تغییر دهد، اما دردها و سختیهایش همچنان باقی خواهند ماند.