شمارهٔ ۳۴ - زاهد و باده عارف قزوینی
عارف قزوینی / غزلها / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گذشت زاهد و لب تر ز دور باده نکرد
ببین چه دور خوشی دید و استفاده نکرد
به عمد داد سر زلف خود به دست صبا
چهها که با من هستی به باد داده نکرد
دچار فتنه شد آخر رقیب خورسندم
چه فتنهها که به پا این حرامزاده نکرد
دگر به بستر راحت نمیتواند خفت
کسی که خَصمِ خود از پشتِ زین پیاده نکرد
به مجلس آمد یار از فراکسیون عجب آنک
به هیچ کار به جز قتل من اراده نکرد
قسم به ساغر می در تمام عمر عارف
به روی سادهرخان یک نگاه ساده نکرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زاهدی است که از لذتهای دنیا و بادهنوشی دوری میکند، اما با وجود اینکه خوشی را میبیند، از آن بهره نمیبرد. شاعر به عشق و فتنههایی که به وجود آمده، اشاره میکند و به وضعیت خود و رقیبش پرداخته است. او از درد و رنجی که بر اثر نداشتن آرامش و دشمنی با معشوقش متحمل میشود، صحبت میکند. در نهایت، به نوعی افسوس میخورد که هرگز نتوانسته به سادگی به زیباییهای چهره محبوبش نگاه کند.