نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴ - بلای هجر عارف قزوینی

عارف قزوینی / غزل‌ها / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بلای هجر تو تنها همان برای من است

چه جرم رفت که یک عمر این جزای من است

من این که قیمتِ وصل تو را ندانستم

فراق آنچه به من می‌کند سزای من است

برای خاطر بیگانگان نپرسد کاین

غریبِ از وطن آواره آشنای من است

بریز خونم و اندیشه از حساب مکن

به حشر دیدن روی تو خون‌بهای من است

مرا ز روی نکو منع کی توان کردن

که این معالجهٔ درد بی‌دوای من است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره درد و فراق ناشی از جدایی معشوق است. شاعر می‌گوید که تنها بلای هجر معشوق برای او باقی مانده و این جدایی به نوعی مجازات زندگی‌اش است. او به ارزش وصال معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که فراق، مجازات اوست. شاعر از بیگانگان می‌خواهد که در مورد حال او نپرسند، زیرا او به شدت از وطن و عشقش دور مانده است. در نهایت، او بیان می‌کند که حتی با ریختن خونش، نمی‌تواند از عشق معشوقش دل بکند و مقاومتی در برابر درد ناشی از فراق ندارد، چراکه درمانی برای این درد ندارد.