نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۵ - فرقه‌بازی و جهالت! عارف قزوینی

عارف قزوینی / غزل‌ها / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز بس به زلفِ تو دل بر سرِ دل افتاده

گذارِ شانه بر آن طُرّه مشکل افتاده

ز فرقه‌بازیِ اَحزابِ دل در آن سرِ زلف

چه کشمکش که میانِ من و دل افتاده

دلم بسوخت که بر صورتِ تو خالِ سیاه

به سانِ ملّتِ محکومِ جاهل افتاده

بسوز از آتشِ رخ این حجاب و روی نما

تو جان بخواه که جان غیر قابل افتاده

ز بس که خون ز غمت ریختم به دل از چشم

دلم چو غرقه ز دریا به ساحل افتاده

به جز جنون نَبَرَد رَه به سوی کعبهٔ عشق

که بارِ عقل در این راه بر گل افتاده

گرفته نورِ جهان‌تابِ علم عالَم و شیخ

پیِ مُباحِثهٔ بی‌دلایل افتاده

سپردمت به رقیبان و با تو کارم نیست

از آنکه کار به دست اراذل افتاده

تو هرج و مرجیِ دربارِ عشق بین، عارف

میانِ این همه دیوانه عاقل افتاده

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف عشق و دلدادگی خود می‌پردازد و از مشکلات و دردهایی که در این راه با آن‌ها مواجه شده است، سخن می‌گوید. او از زلف و طره محبوبش یاد می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه دلش به خاطر عشقش به او در زحمت و کشمکش است. شاعر از خال سیاه بر صورت معشوقش گله دارد و به آتش عشق و آتش دل اشاره می‌کند که او را می‌سوزاند. همچنین، در این شعر به جنون عشق و بی‌معنایی عقل در برابر محبت اشاره شده است. در نهایت، شاعر به ناامیدی و پیچیدگی اوضاع در عشق و درباری که هیچ‌کس آنجا عاقل نیست، اشاره می‌کند.