شمارهٔ ۵۰ - یادگار یک صباح خماری! عارف قزوینی
عارف قزوینی / غزلها / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دیشب خرابی میم از حصر و حد گذشت
این سیل کوه ساز خم آمد ز سد گذشت
گفتم حساب جامشماری به دست کیست
ساقی جواب گفت چه پرسی ز صد گذشت
قدم خمیده شد چو کمان تا که دیده دید
همچون مه چهارده آن سرو قد گذشت
با یار صحبت از گلههای گذشته بود
آمد رقیب و دید نماند از حسد گذشت
نگذاشت دست رد به کس هر جا نظر فکند
خون ریخت چشم مست تو بیدست رد گذشت
تعداد کشتگان تو نتوان همین قدر
اجساد بیشمارهٔ خون از جسد گذشت
بد کرده را بگوی که «بد از تو تا ابد
ای بیخبر بماند ز ما خوب و بد گذشت»
بیصاحبیِ خانهٔ من بین ز هر طرف
هرکس رسید بیپته و بیسند گذشت
عمری که در نتیجهاش عمرم تمام شد
عارف، هزار شکر، گذشت ار چه بد گذشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان احساسات و تجربیات خود میپردازد. او از خرابی و مشکلاتی که متوجه میم (شخصیتی احتمالی یا نمادین) شده، صحبت میکند و توصیف میکند که چطور مشکلات از حد معمول فراتر رفتهاند. همچنین به زیبایی و جذابیت یار میافزاید که همچون ماه تابان است. شاعر با یادآوری خاطرات گذشته با معشوقش، به حسادتی که رقیب ایجاد کرده اشاره میکند و از نگاه عاشقانهای که حتی به هنگام شکست نیز ادامه داشته، سخن میگوید. او به این نکته میپردازد که برخی از مشکلات و بدیها هرگز از بین نمیروند و به زندگی ادامه میدهند. در نهایت، از عمر خود و گذر زمان و همچنین از شکرگزاری برای زندگیاش سخن میگوید، حتی اگر بد گذشته باشد.