شمارهٔ ۴۸ - تمدن بی تربیت نسوان سفر نیمه راه! عارف قزوینی
عارف قزوینی / غزلها / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
بِفِکَن نقاب و بگذار در اشتباه مانَد
تو بر آن کسی که میگفت رُخَت به ماه مانَد
بِدَر این حجاب و آخر بِدَر آزِ ابر چون خور
که تَمَدُّن ار نیایی تو به نیم راه ماند
تو از این لباس خواری شوی عاری و برآری
بدر همچه گل سر از تربتم ار گیاه ماند
دلِ آنکه روت با واسطهٔ حجاب خواهد
تو مگوی دل که آن دل به جوال کاه ماند
پیِ صلح اگر تو بیپرده سخن میان گذاری
نه حریف جنگ باقی نه صف سپاه ماند
تو از آن زمان که پنهان رخ از ابر زلف کردی
همهروزه تیره روزم به شبِ سیاه ماند
نه ز شرم مینیارم به رُخَت نگاه ترسم
که به رویت از لطافت اثرِ نگاه ماند
همه شب پناه بر درگهِ حق بَرَم که عمری
ز دو چشم بد رخ خوب تو در پناه ماند
همه ترس من از آن است خدا نکرده روزی
سرِ ما به پشتِ این معرکه بیکلاه ماند
ز وزیر جنگ ما اسم و رسمی در میان نه
سپهش نبینی عارف به سپاه آه ماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان معضلات و چالشهای زندگی انسانی میپردازد. او از نقاب و حجابهایی سخن میگوید که انسانها در برابر یکدیگر میزنند و بر اثر آن دچار اشتباه و سوءتفاهم میشوند. شاعر به این نکته اشاره میکند که اگر انسانها به راستی و بیپرده با یکدیگر سخن بگویند، دیگر هیچ درگیری و جدال باقی نمیماند. او همچنین از سختیهایی که در اثر فاصله رو در رو به وجود میآید، گله میکند و بر این نکته تأکید دارد که زندگی در سایه چنین حجابهایی منجر به تیرهروزی و افسردگی میشود. در نهایت، شاعر از ترسهای خود میگوید و به این نکته اشاره میکند که در شرایط قوی و محکم باید از سپر خود حفاظت کند، در شرایطی که هیچگونه حامی و پناهی وجود ندارد. این شعر به نوعی نقدی بر حالتهای ریا و عدم صداقت در روابط انسانی است.