نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۸ - غزل پوشالی عارف قزوینی

عارف قزوینی / غزل‌ها / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چه دادخواهی از این دادخواهِ پوشالی

ز شاهِ کشورِ جم جایگاهِ پوشالی

به جای تاجِ کیانی و تختِ جم مانده است

حصیرِ پاره به جا و کلاهِ پوشالی

به قدر یک سرِ مویی عَدو نیندیشد

از این سپهبد و از این سپاهِ پوشالی

ز آه سینهٔ پوشالی آتش‌افروزیم

به کاخ و قصر و به این بارگاهِ پوشالی

ببین چه غافل و آرام خفته این ملّت

چو گوسفند در آرامگاهِ پوشالی

پناهِ ملّت مجلس بُوَد چو گردد چاه

پناهگاه بسوز این پناهِ پوشالی

بگو چگونه ز دنیا گذشته‌ای درویش

که دل نمی‌کنی از خانقاهِ پوشالی

بهار آمد و عارف نمی‌شود سرسبز

ز باغ و لاله و خرّم گیاهِ پوشالی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این متن به نقد وضعیتی می‌پردازد که در آن همه چیز ظاهری و مصنوعی به نظر می‌رسد. او از دادخواهی بی‌محتوا و پادشاهی که حقیقت ندارد صحبت می‌کند و بر این نکته تأکید می‌کند که تاج و تخت واقعی جای خود را به چیزهای بی‌ارزش داده است. جامعه از وضعیت موجود بی‌خبر و آرام است، مانند گوسفندانی که در آرامگاه‌های بی‌معنی خوابیده‌اند. شاعر همچنین به جایگاه و امنیت ملت در مجلس اشاره می‌کند که در واقع به چاه تبدیل شده و نیاز به تغییر دارد. او به درویشی اشاره می‌کند که از دنیا رفته و نمی‌تواند از مکان‌های بی‌معنا دل بکند. در نهایت، بهار و زیبایی‌های طبیعی نیز نمی‌تواند عارف را سرزنده کند، زیرا همه چیز در این جامعه، پوسته‌ای بی‌محتوا است.