نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۵ عارف قزوینی

عارف قزوینی / غزل‌ها / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز طفلی آنچه به من یاد داد استادم

به غیر عشق برفت آنچه بود از یادم

بکند سیل غم عشق بیخ و بنیانم

به باد رفت ز بیداد هجر بنیادم

برای پیروی از دل ملامتم نکنید

برای این که ز مادر برای این زادم

به غمزه از منِ بی‌خانمانِ خانه‌به‌دوش

گرفت هستی و من هرچه داشتم دادم

از آنچه رنگ تعلق به غیر بی‌رنگی

گرفت یا که بخواهد گرفتن آزادم

مرا به آنکه به هستی ز نیستی آورد

قسم، به سایهٔ دیوار نیستی شادم

ز پا درآمده در خون نشسته آن صیدم

که رستم از غم و راحت نشست صیادم

گرفت جا به دلم کوه ناله مبهوتم

چه شد که گوش تو نشنیده داد و فریادم

فغان و ناله و فریاد من جهانی را

فرا گرفت نیامد کسی به امدادم

به نام همت مولا به نقش بی‌رنگی

خوشم به عشق علی در خیال ارشادم

علی بگوی اگر ناتوان شدی عارف

علی نگفتم و در ناتوانی افتادم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است که به موضوعاتی چون عشق، اندوه، و ناامیدی می‌پردازد. شاعر از معلم خود یاد می‌کند که تنها عشق را به او آموخته است و به یاد می‌آورد که غم عشق عشق‌هایش را از او گرفته و او را بی‌خانمان کرده است. او همواره در تلاش است که از دل خود پیروی کند و به بلایای زندگی اشاره می‌کند که چگونه او را از هستی‌اش دور کرده‌اند. شاعر از ناله‌ها و فریادهایش یاد می‌کند که دنیا را پر کرده‌اند، اما کسی برای کمک به او نمی‌آید. در نهایت، او به عشق علی و پیروی از او اشاره می‌کند و از حالتی ناتوانی که در آن قرار دارد، سخن می‌گوید.