نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۰۷ - بازگشت گرشاسب به ایران اسدی توسی

اسدی توسی / گرشاسپ‌نامه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

پذیره فرستاد بر چند میل

بر آراست گاه از بر زنده پیل

ز دیبا زده سایبان بر سرش

بزرگان پیاده به پیش اندرش

چو نزدیک شد شادمان رفت پیش

نشاندش سوی راست بر تخت خویش

ببوسیدش از مهر و پرسید چند

گرفت آفرین پهلوان بلند

خراج همه خاور و باژ روم

هرآنچ آورید از دگر مرز و بوم

همه با دگر هدیه ها پیش برد

همه سرگذشتش براو برشمرد

سخن راند از افریقی و منهراس

بسی یاد کرد از جهانبان سپاس

مر آن دیو را بسته پیش سپاه

بیاورد تا دید ضحاک شاه

دو دندانش از یشک پیلان فزون

بیفکند پیشش چو عاجین ستون

سپاه و شه از سهم آن نره دیو

بماندند با یاد کیهان خدیو

که پاکا توانا خدای بزرگ

که دیوی چنین آفریند سترگ

هم او سرکشی زورمند آورد

کزاین گونه دیوی به بند آورد

بفرمود شه چاردار بلند

مر آن زشت پتیاره کرده به بند

همه تن به زنجیرهای دراز

به میدان بدآن دارها بست باز

ز نظاره کشور پر از جوش گشت

بسا کس ز دیدارش بی هوش گشت

بی اندازه هر کس خورش ز آزمون

همی تاخت از پیش او گونه گون

دو چندان که یک مرد برداشتی

وی آسان به یک دم بیوباشتی

وزآن پس مهان را همه خواند شاه

به بگماز با پهلوان سپاه

نشاندش بر خویش بر دست راست

به شادیش با جام بر پای خاست

بفرمود تا هر که جستند نام

همیدون به یادش گرفتند جام

یکی مهش هر روز نو چیز داد

جدا هر دمی پایه ای نیز داد

سر ماه دادش کلاه و کمر

یکی مهر منجوق و زرین سپر

خراج همه بوم خاور زمین

دگر هرچه آورده بد همچنین

سراسر بدو داد بسیار چیز

به طنجه دگر هر چه بگذاشت نیز

فرستاد بازش سوی سیستان

بشد شاد دل گرد گیتی ستان

به دیدار جفت و پدر چند گاه

همی زیست آسوده از رنج راه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

پذیره خبری را به چندین میل فرستاد و مکانی را برای استقبال از زنده پیل آماده کرد. بر بالای سر او سایبانی از دیبا زده شده بود و بزرگان پیاده در جلوی او بودند. وقتی پذیرنده نزدیک شد، خوشحال به استقبالش رفت و او را در سمت راست تخت خود نشاند. از روی محبت او را بوسید و احوالش را پرسید. پهلوان بلند نیز دعا و ستایشش را گرفت و درباره خراج و باج سرزمین‌ها صحبت کردند. پس از آن، هدیه‌ها را آوردند و درباره جنگ‌های بزرگ و پیروزی‌ها گفتند. سپس دیو شکست‌خورده‌ای را به حضور شاه آوردند که بزرگ و چالش‌برانگیز بود. شاه از قدرت خداوند یاد کرد و بر این پیروزی شکرگزاری کرد. سپس دستور داد آن دیو را به بند بکشند و او را به میدان آوردند. دیدن چنین صحنه‌ای باعث هیجان و شگفتی مردم شد. شاه بعد از این پیروزی بزرگ، مهمانان را دعوت کرد و به آن‌ها نوشیدنی و هدایا داد. به دیو شکست‌خورده کلاه و کمر و سپر اعطا کرد و خراج همه سرزمین‌ها را به او داد. سپس او را به زادگاهش فرستاد و او با دل شاد به دیدار خانواده‌اش رفت و از رنج سفر آسوده شد.